بسيار كرده بود ، و بدان يد منّت كه بر وى [ 1 ] داشت هيچ إبقا نكرد و هم در حال وى را بكشت ، و برادرش حويّصه او را بديد كه اين چنين حركت بكرد ، دشنام بسيار بداد و سخنهاى سخت به وى گفت ، و گفت كه : پوست و گوشت تو كه بر اندام رسته است [ 2 ] از نعمت وى بود و شرم نداشتى كه وى را همى كشتى ؟
محيّصه گفت كه : آن كس كه مرا فرمود كه وى را بكشم اگر فرمايد كه ترا بكشم هيچ تأخير نكنم و اگر چه برادر منى . حويّصه در سخن برادر خود فرو ماند و در صلابت وى در دين إسلام و در ان تعجّب كرد و ، بعد از ان باز خانه رفت و همه شب در * انديشه مىبود و با خود مىگفت كه : دينى كه حلاوت آن مرد را [ 3 ] بدان دارد كه [ بر ] برادر خود إبقا نكند ، ضرورت آن دين دين حق بود .
و روز ديگر برخاست و به خدمت سيّد ، عليه السّلام ، آمد و مسلمان شد .
و محيّصه در حال برادر خود اين چند بيت بگفت ، چون وى تعجّب كرده بود كه وى گفت : اگر مرا فرمايند كه ترا بكشم باك ندارم و هم در حال ترا بكشم .
بيت
يلوم ابن أمّى لو أمرت بقتله * لطبّقت ذفراه بأبيض قاضب [ 4 ]
حسام [ 5 ] كلون الملح أخلص صقله * متى ما أصوّبه فليس بكاذب
هامش
[ ( 1 - ) ] ايا : و بدان سبب كه يد منت بر وى . پا : و بدانكه يد منت بر وى .
[ ( 2 - ) ] روا : كه بر اندام تو است . ايا و پا : كه بر اندامت رسته است . ط : كه بر اندام تو رسته است .
[ ( 3 - ) ] در اصل : دينى كه حلاوت دين مرد را ، و از روا و ايا متابعت شد . ط و پا :
حلاوت آن دين .
[ ( 4 - ) ] در اصل : قاصف .
[ ( 5 - ) ] در اصل : حسان .