اوّل كسى كه از مدينه به مكّه آمد و مسلمان شد و سخن پيغمبر ، عليه السّلام بشنيد ، شخصى بود كه نام وى إياس بن معاذ بود . و حكايت وى چنان بود كه : أبو الحيسر ، كه رئيس و مهتر قبيلهء بنى عبد الأشهل [ 1 ] بود ، از مدينه برخاست و با قوم خود به مكّه آمد ، تا با قريش هم سوگند شود ، و إياس بن معاذ با ايشان بود . پس سيّد ، عليه السّلام ، چون بشنيد كه أبو الحيسر [ 2 ] به مكّه آمده است [ 3 ] ، برخاست و پيش ايشان رفت و گفت :
من شما را چيزى بگويم كه بهتر از هم سوگندى با قريش [ باشد ] . گفتند : بگو تا آن چيست ؟ گفت : بدانيد كه من پيغمبر خداىام و حق تعالى مرا ببندگان خود فرستاده است ، تا ايشان را به اسلام دعوت كنم ، و قرآن به من فرستاده است كه در ان بيان حلال و حرام كرده است ، آنگاه قرآن پيش ايشان برخواند و ايشان را به راه اسلام دعوت كرد . إياس بن معاذ رغبت كرد به اسلام و روى بقوم خود آورد و گفت : اى قوم ، اين كه اين مرد مىگويد ما را بهتر است از هم سوگندى با قريش ، بيائيد تا با وى بيعت كنيم و ايمان به وى بياوريم و متابعت دين وى كنيم . أبو الحيسر كه أمير [ 4 ] ايشان بود مشتى خاك بر گرفت و بر روى إياس بن معاذ انداخت و او را زجرى كرد و گفت : ترا با اين فضولى چه كار است ، رها كن ، تا بدان كار كه آمدهايم مشغول شويم و آن را تمام كنيم .
إياس خاموش شد و تنها پيش سيّد ، عليه السّلام ، آمد و ايمان آورد و اسلام از قوم خود پنهان مىداشت . و چون قوم وى فارغ شده بودند ، با ايشان به مدينه باز شد و پيوسته بتسبيح و ذكر حق تعالى مشغول بودى و از أهل شرك اجتناب نمودى ، تا آنگاه كه وفات يافت .
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل و ساير نسخ فارسى : بنى اشهل .
[ ( 2 - ) ] روا : + و قوم وى .
[ ( 3 - ) ] روا : آمدهاند .
[ ( 4 - ) ] ساير نسخ : رئيس .