العظيم » ، ربيع او را پيش منصور برد چشم منصور كه به حضرت عليه السّلام افتاد با تندى گفت : اى دشمن خدا آيا اهل عراق تو را امام خود گرفته زكات اموالشان را براى تو جمعآورى مىكنند و با سلطنت من معارضه مىكنى و از پى فتنه و آشوبى ؟ ! خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم ! امام عليه السّلام فرمود : اى امير ، به سليمان عطا شد و شكر كرد ، ايّوب گرفتار شد و صبر كرد ، به يوسف ظلم شد و عفو كرد . اينان پيامبران خدا بودند كه نسبت تو به آنان مىرسد و تو مىتوانى به آنان اقتدا كنى .
منصور ( آرام گرفته ) اظهار داشت : بله ، اى ابا عبد اللّه ، بفرما بالا نزد من ، سپس گفت : اى ابا عبد اللّه ، فلانى به من اين خبرها را داده است ، حضرت عليه السّلام فرمود : اى امير او را حاضر كن تا در اين باره با من رو به رو شود . مرد سخن چين را حاضر كردند . منصور به او گفت :
آيا آنچه از جعفر بن محمّد نقل كردى راست است ؟
عرض كرد : آرى اى امير .
حضرت عليه السّلام فرمود : او را قسم بده ، پس آن مرد پيشدستى نموده چنين سوگند ياد كرد :
سوگند به خداوند بزرگوارى كه هيچ معبود بحقّى جز او نيست ، داناى پنهان و آشكار است ، يگانه يكتاست و شروع كرد كه صفات الهى را بشمرد .
حضرت عليه السّلام فرمود : اى امير آنگونه كه من او را قسم مىدهم قسم بخورد .
منصور گفت : هرطور مىخواهى قسمش بده .
حضرت عليه السّلام فرمود : بگو : از حول و قوّة خداوند بيرون شوم و به حول و قوّة خود پناه برم كه جعفر بن محمّد عليه السّلام چنين و چنان كرد .
آن مرد خوددارى كرد ، چون منصور با نگاهى تند بر او نگريست ، آن قسم را ياد نمود ، پس در جا ، پاهايش خشك شد و همانجا افتاد و مرد ، منصور ( كه به هراس افتاده بود ) دستور داد : مرده را از پاها كشيده بيرون بيفكنند .
سپس عرض كرد : اى ابا عبد اللّه مهم نيست ، ساحت شما پاك و جانب شما بىعيب است ، و از غائله در امانى ، ( سپس گفت : ) بوى خوش ( و عطر و مشك ) بياوريد ، عطر
موسوعة كلمات الامام الحسين ( ع ) ( فرهنگ جامع سخنان امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 886
مساهمون: مجموعة مؤلفين
ص٨٨٦