حضرت عليه السّلام فرمود : « او را براى تو نمىپسندم » « 1 » - آن زن دارائى زيادى داشت ، خود مرد هم ثروتمند بود ، امّا او ( گوش نداد و ) با آن زن ازدواج كرد ، چيزى نگذشته بود كه آن مرد ، فقير شد ، حضرت عليه السّلام به او فرمود : « من به تو گفته بودم ! اكنون او را رها ساز كه خدا بهتر از او را نصيب تو خواهد فرمود ، سپس فرمود : برو سراغ فلان دختر » « 2 » ، پس با او ازدواج نمود ، سالى نگذشته بود كه داراييش فزونى يافت و آن زن پسرى برايش آورد ، و آنچه را دوست داشت از آن زن ديد .
سخن گفتن طفل شيرخوار
[ 613 ] - 27 - صفوان بن مهران گويد : از امام صادق عليه السّلام شنيدم فرمود : در زمان امام حسين عليه السّلام ، دو نفر دربارهء زنى و فرزندش با هم كشمكش داشتند ، هر كدام مىگفت : اين مال من است ، پس گذر امام حسين عليه السّلام بر آن دو افتاد و پرسيد : « دربارهء چه به هم بد مىگوييد » ؟ « 3 » يكى گفت : اين زن از آن من است ، ديگرى گفت : اين بچّه از آن من است .
حضرت عليه السّلام به اولى فرمود : بنشين ، پس نشست ، و پسر بچّه ، شيرخوار بود ، امام حسين عليه السّلام فرمود : « اى زن ! پيش از آنكه خدا آبرويت را ببرد واقعيّت مطلب را بگو » « 4 » .
گفت : اين مرد شوهر من است و بچّه از آن اوست ، و آن يكى را نمىشناسم .
حضرت عليه السّلام ( رو به شير خوار نموده ) فرمود : « اى پسر بچّه اين زن چه مىگويد ؟ به اذن خداى متعال سخن بگو » « 5 » .
پسر بچّه ( به سخن آمد و ) گفت : « من نه فرزند اين هستم ، و نه فرزند آن ، و پدر من جز چوپانى كه در خدمت فلان قبيله مىباشد نيست » . پس فرمان داد تا زن را عقوبت كنند .
هامش
( 1 ) لا احبّ ذلك لك .
( 2 ) قد أشرت إليك ، فخلّ سبيلها ، فإنّ اللّه يعوّضك خير منها ، ثمّ قال عليه السّلام و عليك بفلانة .
( 3 ) فيما تمرجان ؟
( 4 ) يا هذه اصدقي من قبل أن يهتك اللّه سترك .
( 5 ) يا غلام ما تقول هذه ؟ انطق بإذن اللّه تعالى .