پس ابو هرير ( به شام ) برگشت و گزارش ماجرا را به معاويه داد .
معاويه به ابو هريره گفت : اى الاغ ! ما تو را براى اين كار ( كه او را به عقد حسين عليه السّلام درآورى ) نفرستاده بوديم ؟ ! راوى گويد : سپس عبد اللّه بن عامر به قصد حجّ بيرون آمد ، در مدينه امام حسين عليه السّلام را ديد ، عرض كرد : اى فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آيا اجازه مىدهى با امّ أبيها سخنى گويم ؟
حضرت فرمود : اگر بخواهى ( منعى نيست ) .
پس عبد اللّه به خانهء امام عليه السّلام آمد ، از امّ أبيها اجازه ورود خواست ، امّ أبيها اجازه داد ، پس همراه امام عليه السّلام داخل خانه شد ، عبد اللّه بن عامر به امّ أبيها گفت : اى امّ أبيها ! آن امانتى را كه به تو سپرده بودم چه كردى ؟
گفت : نزد من است ، سپس كنيز خود را صدا زد كه : فلان زنبيل را بياور ، آورد و در آن را گشود ، همه ديدند پر از مرواريد و جواهر درخشان است .
ابن عامر ( منقلب شد و ) گريست .
امام پرسيد : « چرا به گريه افتادى » « 1 » ؟
عرض كرد : اى فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ! آيا از اينكه بر زن پارسا ( و عفيف ) و با كمال و با وفايى چون امّ أبيها مىگريم مرا سرزنش مىكنى ؟
حضرت عليه السّلام فرمود : « اى ابن عامر ! من خوب حلالكننده : ( و نجاتبخشى ) براى شما دو نفر بودم ، اكنون او را طلاق مىگويم » « 2 » .
پس عبد اللّه به حجّ رفت ، وقتى برگشت ، ( دوباره ) امّ أبيها را به عقد خود در آورد .
در شوهر دادن دختر
[ 610 ] - 24 - اسماعيل بن يعقوب گويد : حسن فرزند امام حسن مجتبى عليه السّلام از عموى خود امام حسين عليه السّلام درخواست نمود كه او را به دامادى خود بپذيرد ، حضرت عليه السّلام فرمود : « فرزند
هامش
( 1 ) ما يبكيك ؟
( 2 ) يا ابن عامر نعم المحلّل كنت لكما ، هى طلاق .