عرض كردم : خداى سبحان را بر اين نعمت ( بزرگ ) سپاسگزارم .
سپس فرمود : داخل ( مسجد ) شو ، پس داخل شدم . در همان لحظه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را ديدم در حالى كه در محراب ، عبايش را به خود پيچيده بود . نگريستم در همان ساعت امير المؤمنين عليه السّلام را ديدم كه گريبان آن بدبخت » را نگهداشته بود ، پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از ناراحتى و تعجب ، انگشتان ، به دندان مىفشرد و ( به او خطاب نموده ) مىفرمود : « تو و يارانت بد جانشينى براى من بوديد ، نفرين خدا و من بر شما باد » .
دست شفابخش حضرت عليه السّلام
[ 615 ] - 29 - ابن بابويه با سند خود ، از صالح بن ميثم اسدى نقل مىكند كه گفت : ( روزى ) من و عبايهء ربعى بر زنى كه ( عمه من و ) از قبيلهء والبه بود و پيشانيش از زيادى سجده اثر گرفته بود وارد شديم ، عبايه به او گفت : حبابه ! اين فرزند برادر توست . پرسيد : كدام برادر ؟
گفت : صالح فرزند ميثم .
حبابه گفت : آرى به خدا فرزند برادرم است . ( سپس رو به من نموده گفت : ) اى فرزند برادر ! آيا نمىخواهى حديثى از امام حسين عليه السّلام برايت نقل كنم ؟
عرض كردم : چرا ، عمّه جان ! گفت : من ( هر روز ) به زيارت امام حسين عليه السّلام مىرفتم ، ميان دو ديدهام برص پديد آمد و مرا به زحمت انداخت ، چند روزى از تشرف به خدمت او بازماندم ، حضرت عليه السّلام از من جويا شده بود كه ، حبابهء والبيّه چه مىكند ( كجاست ) ؟ به او عرض كرده بودند : ميان دو ديدهاش مرضى پديد آمده است .
به ياران خود فرموده بود : « برخيزيد تا به عيادتش رويم » « 1 » ، با يارانش بر من وارد شدند - و من ( در آن هنگام ) در اين سجدهگاه خود ( نشسته ) بودم - فرمود : « حبابه ! چرا به ديدار ما نمىآيى » ؟ « 2 »
هامش
( 1 ) قوموا إليها
( 2 ) يا حبابة ما أبطأ بك علىّ ؟