زمينش بيرون آمديم در راه با نعمان بن بشير - كه بر استر خود سوار بود - برخورد كرديم . او پياده شد و به امام عليه السّلام عرض كرد : ابا عبد اللّه ! سوار شو . امام عليه السّلام نپذيرفت پس پيوسته قسم مىداد تا امام عليه السّلام فرمود : « تو مرا به چيزى كه نمىخواهم تكليف مىكنى ولى حديثى از ( مادرم ) فاطمه عليها السّلام برايت مىگويم » « 1 » . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : هر مردى به جلو مركب خويش و جايگاه مخصوص خود و ( امامت ) نماز در خانهء خود سزاوارتر است مگر امامى كه مردم را جمع كند . « پس تو به جلو سوار شو ( و مرا در رديف خود بنشان ) » « 2 » .
نعمان گفت : فاطمه عليها السّلام راست فرمود پدرم - كه اكنون زنده و در مدينه است - از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل كرد كه فرمود : مگر آنكه ( صاحب مركب و . . . ) اذن دهد .
پس چون نعمان اين را گفت « امام عليه السّلام بر زين سوار شد » « 3 » و نعمان در رديف او نشست .
در جوانمردى حضرت عليه السّلام
[ 609 ] - 23 - عبد اللّه بن بشير كاهلى گويد : اين خبر به من رسيده كه : معاويه بن يزيد گفت : آيا در دنيا لذّتى مانده كه به آن نرسيده باشى ؟ ! گفت : آرى . از هند دختر سهيل بن عمرو خواستگارى نمودم ، عبد اللّه بن عامر هم خواستگارى نمود ، پس او با عبد اللّه ازدواج نمود و مرا رد كرد .
معاويه عبد اللّه بن عامر را كه فرماندار او در بصره بود احضار نمود . چون بر او وارد شد گفت : أبيها ( همان زن ) را براى ولى عهد مسلمين - يزيد - ! رها ساز .
عبد اللّه گفت : اين كار را نمىكنم .
معاويه گفت : بصره را به تو مىسپارم ، و اگر نكنى از فرماندارى آنجا بركنارت مىكنم .
عبد اللّه گفت : و اگر چه بركنارم كنى ، ( اين كار را نخواهم كرد ) .
همين كه از نزد معاويه بيرون آمد غلامش به او گفت : زن را رها كن و زنى ديگر
هامش
( 1 ) إنّك قد كلّفتنى ما أكره ، و لكن سأحدّثك حديثا حدّثتنيه فاطمة عليها السّلام .
( 2 ) فاركب أنت على صدر الدّابّة و [ اردفنى خلفك ] .
( 3 ) ركب حسين السّرج .