بيامرز ، و سرورم را بيامرز همانگونه كه به پدر و مادر او ( خير و ) بركت بخشيدهاى ، اى مهربانترين مهربانان ! » .
امام حسين عليه السّلام از جاى خود برخاست و فرمود : صافى ! غلام ، دستپاچه برخاست و عرض كرد : سرورم ! اى سرور همهء اهل ايمان تا روز قيامت ! مرا ببخشاى شما را نديدم .
حضرت عليه السّلام فرمود : « صافى مرا حلال كن كه بىاجازهات وارد بستانت شدم » « 1 » .
عرض كرد : سرورم ! اين فرمايش از بزرگوارى و كرم و آقايى شماست ، ( و گرنه بستان از آن شماست ) .
حضرت عليه السّلام فرمود : « ديدم نيمهء گرده نان را به طرف سگ مىانداختى و نيم ديگر را خود مىخوردى چرا چنين مىكردى » ؟ « 2 » عرض كرد : در حالى كه مىخوردم اين سگ به من نگاه مىكرد از آن خجالت كشيدم ، او سگ شماست كه باغ شما را پاسدارى مىكند ، من هم بنده شما هستم ، هر دو رزق شما را مىخوريم .
امام حسين عليه السّلام گريست ، و فرمود : « حال كه چنين است تو در راه خدا آزادى ، و دو هزار دينار ( نيز ) به تو بخشيدم » « 3 » .
غلام عرض كرد : اكنون كه مرا آزاد نمودى ، من دوست دارم ( جهت خدمت ) در باغ شما بمانم .
حضرت عليه السّلام فرمود : « همانا شخص كريم را سزاوار است كه عمل او گفتارش را تصديق كند ، آيا به تو نگفتم : « مرا حلال كن كه بىاجازه وارد بستانت شدم » ؟ ! . اكنون گفتارم را تصديق مىكنم و بستان و آنچه را در آن است به تو مىبخشم ، پس ياران مرا كه همراه من آمدهاند مهمان حساب كن و بخاطر من پذيرايى كن . خدا در روز قيامت تو را اكرام
هامش
( 1 ) اجعلني في حلّ يا صافي ، لأنّي دخلت بستانك به غير إذنك .
( 2 ) إنّي رأيتك ترمي نصف الرّغيف إلى الكلب و تأكل نصفه ، فما معنى ذلك ؟
( 3 ) إن كان كذلك فأنت عتيق للّه تعالى و وهبت لك الفي دينار .