در برابرش ايستاد و اين اشعار را سرود :
آن كس كه به تو اميد بسته و حلقهء در خانهات را بكوبد نااميد نمىشود .
تو بخشنده و تو مورد اعتمادى ، پدرت كشندهء تبهكاران بود .
اگر آن بلندهمتى ( و دلسوزى و هدايتهاى ) پيشينيان شما نبود ، هم اكنون دوزخ بر ما ( مردم ) فراگير گشته بود .
راوى گويد : پس حسين عليه السّلام سلام نماز را داد و به قنبر فرمود : « اى قنبر آيا از مال حجاز چيزى مانده است » ؟ « 1 » عرض كرد : آرى ، چهار هزار دينار .
فرمود : « آنها را بياور كه سزاوارتر از ما به آن ، آمده است » « 2 » .
سپس ( لباس ) دو بردش را در آورد و آن چهار هزار دينار را در آن دو پيچيد و بخاطر شرم از اعرابى ، دست مبارك خود را از شكاف در بيرون آورد و اين اشعار را سرود :
« آن را بگير كه من از تو عذر مىخواهم و بدان كه من بر تو مهربانم .
اگر در اين سلوك صبحگاهان ما ، قدرتى ( فزون ) مىبود ، شبانگاه آسمان ( جود و رحمت ) ما بر تو ( چون ابر بهاران ) ريزش مىكرد ، لكن حوادث روزگار ، دگرگون ساز است ( و بر ما تنگ گرفته است ، از اين روست كه ) كف دستم كم عطا شده است » « 3 » .
راوى گويد : اعرابى ، هديهء حضرت عليه السّلام را گرفت و گريست .
پس حضرت عليه السّلام فرمود : « شايد آنچه را به تو داديم اندك مىدانى » ؟ « 4 »
هامش
( 1 ) يا قنبر هل بقي من مال الحجاز شيء ؟
( 2 ) هاتها قد جاء من هو أحقّ بها منّا .
( 3 )خذها فإنّي إليك معتذر * و اعلم بأنّي عليك ذو شفقة
لو كان في سيرنا الغداة عصا * أمست سمانا عليك مندفقة
لكنّ ريب الزّمان ذو غير * و الكفّ منّي قليلة النّفقة .( 4 ) لعلّك استقللت ما أعطيناك .