عرض كرد : نه ، گريهء من از آن روست كه : چگونه خاك ، اين دست پر ( مهر و ) بخشش را ( در خود مىپوشد و ) از بين مىبرد ؟ ! [ 599 ] - 13 - سائلى از در خانهء حضرت عليه السّلام برگشت در حالى كه اين اشعار را زمزمه مىكرد :
( اينان كه از خاندان پاك پيامبرند ) پاكيزگاناند كه دلهاشان در اوج پاكى است ، هرگاه ياد شوند صلوات ( خدا و فرشتگان و مردم ) بر آنان سرازير گردد ، و شماييد ، شماييد برترينها ، علم كتاب خدا و آن ( معارف و حقايق توحيدى ) را كه سورهها آوردهاند نزد شماست ، و آن را كه در موقع نسب يا بى ، علوى نباشد هيچ مايهء افتخارى در ميان مردم نيست .
[ 600 ] - 14 - روزى امام حسين عليه السّلام به استراحت گاهى وارد شد و ( در گوشهاى ) تكه نانى افتاده يافت آن را ( برداشته در بيرون ) به غلام خود داد و فرمود : « اى غلام ! هرگاه بيرون آمدم اين لقمه را يادم بياور » ، غلام آن را خورد ، همين كه حضرت عليه السّلام بيرون آمد فرمود : غلام ! نان كو ؟ عرض كرد : آقا جان ! آن را خوردم ، فرمود : تو در راه خدا آزادى » « 1 » ، كسى گفت :
سرورم آيا او را آزاد كردى ؟ فرمود : آرى از جدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم مىفرمود : هر كس تكه نانى را بيابد پس آن را پاك كند يا بشويد سپس بخورد ، در شكم او جاى نمىگيرد مگر آنكه خدا او را از آتش آزاد مىسازد ، و من كسى را كه خدا از آتش رها نموده به بردگى نمىگيرم .
[ 601 ] - 15 - از حسن بصرى نقل شده كه گفت : روزى امام حسين عليه السّلام همراه اصحاب خود ، رهسپار بستانش شد ، در آن بستان غلامى داشت به نام « صافى » ، همين كه نزديك بستان شد غلام خود را ديد نشسته ، نان مىخورد ، امام حسين عليه السّلام ، كنار نخلى نشست ، جايى كه غلام او را نمىديد . ديد كه غلام ، گرده نانى را گرفته نصف آن را جلوى سگ مىافكند و نصف ديگر را خود مىخورد ، حضرت عليه السّلام از رفتار او متعجب شد ، چون غلام از خوردن فارغ شد گفت : « همه سپاسها از آن خدا كه پروردگار جهانيان است ، خداوندا ! مرا
هامش
( 1 ) يا غلام أذكرنى بهذه اللّقمة إذا خرجت ، فأكلها الغلام ، فلمّا خرج الحسين عليه السّلام قال : يا غلام اللّقمة قال أكلتها يا مولاي قال : أنت حرّ لوجه اللّه .