گفتم : به خدا سوگند كه معرفت تو به ( مقام ) حسن و حسين و پدر و مادر آنان بسى اندك است به خدا سوگند ، آن دو بهتر از من و پدر آنان بهتر از پدر من و مادر آنان بهتر از مادر من است ، اى معاويه تو از آن فضائلى كه دربارهء اينان از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدهام بىخبرى ، آن فضايل را بخاطر سپردهام و ( با دقت ) به ياد مىآورم و ( براى ديگران ) روايت مىكنم .
معاويه گفت : ( براى ما نيز نقل كن و ) بياور اى فرزند جعفر ، به خدا سوگند تو نه دروغ مىگويى و نه به كسى دروغ مىبندى .
گفتم : آن فضايل بزرگتر از آن است كه تو مىپندارى .
گفت : ( بگو ) هر چند بزرگتر از هر دو كوه احد و حراء باشد ، زيرا وقتى خدا آقايت ( على عليه السّلام ) را كشته ، و جمع شما را پراكنده ساخته و حكومت به اهلش ! رسيده است ، مرا ديگر ( از شنيدن ) بيمى نيست ، پس براى ما بازگو كه ( اكنون حكومت در دست ما است و ) ما ديگر به آنچه مىگوييد وقعى نمىنهيم ، و از آنچه نداريد زيانى نمىبينيم .
گفتم : شنيدم از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آنگاه كه پيرامون اين آيه شريفهء : « و ما رؤيايى كه به تو نشان داديم نبود جز براى آزمايش و امتحان مردم و درختى كه به لعن در قرآن ياد شده » « 1 » .
از او سؤال شد فرمود : من در رؤيا دوازده نفر از سران گمراهى را ديدم كه از پى هم بر منبر من بالا مىروند و پايين مىآيند ، ( و ) امّت مرا به ( رذايل جاهليت و ) پيشينهء منحطشان برمىگردانند ، در ميان آن دوازده نفر ، دو مرد از قبيلهء ناهمگون قريش ، و سه مرد از بنى اميّه و هفت مرد ديگر از فرزندان حكم بن ابى العاص مىباشند .
و از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم مىفرمود : « هرگاه فرزندان ابو العاص به پانزده نفر برسند كتاب خدا را از خدا نمىدانند ، و بندگان خدا را بردهء خود مىشمارند ، و مال خدا را در ميان خود دست به دست مىچرخانند . » اى معاويه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بر منبر شنيدم در حالى كه من و عمر بن ابى سلمه ، اسامة بن زيد ، سعد بن ابى وقاص ، سلمان فارسى ، ابو ذر ، مقداد و زبير بن عوام رو به رويش نشسته بوديم ، مىفرمود : آيا من به مؤمنان اولى از خود آنان نيستم ؟
هامش
( 1 )وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِاسراء : 60 .