6 - پيرامون برادر بزرگوار خود ( امام حسن مجتبى عليه السّلام )
خدا ترسى امام حسن عليه السّلام
[ 582 ] - 1 - روايت شده : بر امام حسن عليه السّلام ( كه خود در زيبايى شهرهء آفاق بود ) ، در حال نماز ، زن زيبايى وارد شد ، حضرت عليه السّلام نمازش را خلاصه نمود ، سپس پرسيد : آيا كارى دارى ؟ عرض كرد : بله ، فرمود : كارت چيست ؟ عرض كرد : برخيز و مرا در برگير زيرا من بر تو ورود يافتهام در حالى كه مرا شوهرى نيست ، حضرت عليه السّلام فرمود : از من دور شو ، مرا و خودت را با آتش مسوزان ، آن زن ( اصرار ورزيد و ) شروع كرد با فريبايى او را به خود بخواند ، در حالى كه حضرت عليه السّلام مىگريست ( به آن زن نهيب زد و ) فرمود : « واى بر تو از من دور شو » و گريهء حضرت اوج گرفت ( تا آنجا كه ) وقتى زن انقلاب روحى حضرت عليه السّلام را ديد خود نيز ( منقلب شد و ) گريست ، در اين هنگام امام حسين عليه السّلام وارد شد و با چنان صحنهاى ( عاطفى و روحانى ) روبرو شد پس او نيز ( بىآنكه بتواند سؤالى كند ، منقلب شد و در گوشهاى ) نشست و گريست ، و ياران حضرت عليه السّلام يكايك مىآمدند و در گوشهاى خزيده مىگريستند تا آنجا كه گريهها فزونى يافت و نالهها بلند شد ، پس آن زن بيرون رفت و مردم نيز يكايك برخاستند و ( پراكنده شده ، ) رفتند ، از اين ماجرا مدتى گذشت و امام حسين عليه السّلام از روى ادب و احترام ، چيزى از برادرش نپرسيد . شبى كه امام حسن عليه السّلام خفته بود بيدار شد در حالى كه مىگريست ، امام حسين عليه السّلام پرسيد : چرا مىگريى ؟