و عموزادگانش مىپرسيد و امام عليه السّلام مىفرمود : « شهيد شد » « 1 » . پرسيد : برادرم على ، حبيب بن مظاهر ، مسلم بن عوسجه و زهير بن قين چه شدند ؟ فرمود : « فرزندم ! بدان كه در خيمهها مرد زندهاى جز من و تو نمانده است » « 2 » . همهء آنان كه مىپرسى اينك كشته بر روى خاكاند . امام سجّاد عليه السّلام سخت گريست . سپس به عمّهء خود زينب عليها السّلام فرمود : شمشير و عصايى به من ده . امام عليه السّلام فرمود : « براى چه مىخواهى » « 3 » ؟ ! عرض كرد : تا بر عصا تكيه كنم و با شمشير از حريم فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پاس دارم ، كه ديگر خيرى در زندگى دنيا نيست .
امام عليه السّلام او را بازداشته به سينه چسبانيد و فرمود : « فرزندم ! تو پاكترين ذريّه و برترين عترت منى ، تو جانشين من بر اين كودكان و بانوانى ، ايشان غريب و تنهايند كه خوارى و يتيمى و شماتت دشمنان و حوادث تلخ روزگار آنان را فرا گرفته است ، هرگاه فريادشان بلند شد آرامشان كن ، هرگاه به هراس افتادند مونسشان باش و با ( مهربانى و ) سخنان نرم خود خاطرشان را آسوده ساز ، زيرا آنان غير از تو مرد ديگرى ندارند تا به او انس گيرند و غم و غصههايشان را به او گويند . بگذار ايشان تو را ببويند و تو آنان را ببويى و آنان تو را گريند و تو بر آنان بگريى » « 4 » .
سپس دست او را گرفته و با صداى بلند فرمود : « اى زينب ! امّ كلثوم ! سكينه ! رقيّه !
هامش
( 1 ) قتل .
( 2 ) يا بنيّ اعلم انّه ليس في الخيام رجل حيّ إلّا أنا و أنت ، و أمّا هؤلاء الّذين تسأل عنهم فكلّهم صرعى على وجه الثّرى .
( 3 ) و ما تصنع بهما .
( 4 ) يا ولدي انت اطيب ذرّيتي ، و افضل عترتي ، و انت خليفتي على هؤلاء العيال و الاطفال ، فانّهم غرباء مخذولون ، قد شملتهم الذّلّة و اليتم و شماتة الاعداء و نوائب الزّمان سكّتهم اذا صرخوا ، و آنسهم اذا استوحشوا ، و سلّ خواطرهم بلين الكلام ، فانّهم ما بقى من رجالهم من يستأنسون به غيرك و لا احد عندهم يشكون اليه حزنهم سواك ، دعهم يشمّوك و تشمّهم ، و يبكوا عليك و تبكي عليهم .