سپس فرمود : « عمر سعد كجاست ؟ او را فرا خوانيد » « 1 » . ابن سعد را - با آنكه دوست نداشت نزد امام آيد - فرا خواندند . امام عليه السّلام فرمود : « اى عمر ! آيا تو مرا مىكشى و مىپندارى آن زنا زاده فرزند زنا زاده تو را حاكم سرزمينهاى رى و گرگان خواهد كرد ؟ ! به خدا هرگز گوارايى آن روز را نخواهى ديد . اين عهدى است يقينى پس هر چه خواهى مرتكب شو كه تو پس از من در دنيا و آخرت شادمان نخواهى بود و گويا سرت را بر نى مىبينم كه در كوفه افراشتهاند و كودكان آن را سنگ افكنده آماج خود كردهاند » « 2 » ! مصعب بن عبد اللّه گويد : چون سپاه ابن سعد امام عليه السّلام را محاصره كردند ، امام عليه السّلام بر اسب خود سوار شده ( نزديك شد و ) از ايشان خواست تا ساكت شوند . « حمد و ثناى خداوند به جاى آورده فرمود : هلاكت و اندوه و پريشانى بر شما باد اى جماعت كوفيان ! آيا زمانى كه سراسيمه و سرگردان ما را به فرياد طلبيديد و ما شتابان به فرياد شما رسيديم شمشيرهايى كه در دست ما بود بر ما تيز كرديد و آتشى كه بر دشمن شما و ما افروخته بوديم بر ما گداختيد و همه با هم دشمن دوستان خود و يكدست با دشمنان خود شديد ؟ بىآنكه آنان عدلى را در ميان شما آشكار كنند و آرزويى از شما برآورند و بىآنكه از ما گناهى سر زده باشد ؟ ! واى بر شما ( اى كوفيان ) ! اگر ما را نمىخواستيد پس چرا در حالى كه شمشيرها در نيام و سينهها آرام و انديشهها پا نگرفته بود - همچون انبوه ملخها به بيعت ما شتافتيد و همچون يورش پروانهها پياپى خود را بر بيعت ما
هامش
و ابعث عليهم سنين كسنيّ يوسف ، و سلّط عليهم غلام ثقيف يسقيهم كأسا مصبرة ، فلا يدع فيهم أحدا ، قتلة بقتلة و ضربة بضربة ، ينتقم لي و لأوليائي و أهل بيتي و أشياعي منهم ، فإنّهم غرّونا و كذبونا و خذلونا ، و أنت ربّنا عليك توكّلنا و إليك أنبنا و إليك المصير .
( 1 ) أين عمر بن سعد ؟ ادعوا لي عمر !
( 2 ) يا عمر أنت تقتلني فتزعم أن يولّيك الدّعيّ ابن الدّعيّ بلاد الرّي و جرجان ؟ ، و اللّه لا تتهنّأ بذلك أبدا ، عهد معهود ، فاصنع ما أنت صانع ، فإنّك لا تفرح بعدي به دنيا و لا آخرة ، و لكأنّي برأسك على قصبة قد نصب بالكوفة ، يتراماه الصّبيان و يتّخذونه غرضا بينهم .