عمر سعد گفت : شمر ! چه مىانديشى ؟ گفت : تو خود چه فكر مىكنى كه تو فرماندهى و رأى ، رأى توست ؟ عمر سعد گفت : مىخواهم كه نباشم ! سپس رو به مردم كرده گفت : شما چه مىگوييد ؟ عمرو بن حجّاج زبيدى گفت : سبحان اللّه ! به خدا سوگند اگر اينان از ديلم بودند و چنين درخواستى مىكردند سزاوار بود كه بپذيرى ؟ قيس بن اشعث گفت : درخواست ايشان را بپذير به جانم سوگند ( بيعت نكنند و ) فردا جنگ رخ خواهد داد . عمر سعد گفت :
اگر بدانم فردا مىجنگند امشب را مهلت نخواهم داد ! امام سجّاد عليه السّلام فرمود : پيك عمر سعد آمد و در جايى كه صدايش به گوش مىرسيد گفت : ما تا فردا شما را مهلت مىدهيم اگر تسليم شديد شما را نزد امير خود ابن زياد مىبريم ، و گرنه دست از شما بر نخواهيم داشت ! در نقل ديگرى آمده كه : شمر بن ذى الجوشن در ساعات نزديك غروب نهم محرّم ( تاسوعا ) سال شصت و يكم هجرى با فرمان عبيد اللّه بر عمر سعد در آمد .
پس در سپاه دشمن فرياد ( آماده باش ) زده شد و آنان سوار شدند . امام عليه السّلام - زانو در بغل - جلو خيمهء خود نشسته بود چون ايشان را در حال تهاجم ديد به عبّاس بن على عليه السّلام فرمود :
« با ايشان ديدار كن و بپرس چه آهنگى دارند » « 1 » . عبّاس عليه السّلام ( آمد و ) پرسيد گفتند : ( به مولايت بگو : ) نامهء امير آمده و فرمانى مىدهد كه يا به فرمان او درآيى يا ( هم اينك ) با تو مىجنگيم . فرمود : « در اين شام از درگيرى دست برداريد تا امشب در پيشنهاد شما بينديشيم » « 2 » . عمر پذيرفت .
حفر خندق
[ 355 ] - 180 - امام عليه السّلام چون از ( هدايت ) آنان نااميد شد و دانست كه با او مىجنگند رو به اصحاب خود كرده فرمود : « برخيزيد و دور خيمهها گودالى همچون خندق حفر كنيد و در آن آتش افروزيد تا با اينان از يك رو درگير شويم و هنگام درگيرى حرم ( پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ) را در امان
هامش
( 1 ) ألقهم فسلهم ما بدا لهم ؟
( 2 ) انصرفوا عنّا العشيّة حتّى ننظر ليلتنا هذه فيما عرضتم .