عرض كرد : اگر چنين است پس شبانه به يمن يا برخى نواحى ( ناشناخته ) اين دشت كوچ كن كه تو در آنجا محفوظترى و كسى بر تو دست نيابد .
فرمود : « در اين باره فكر مىكنم » « 1 » .
هنگام سحر امام عليه السّلام از مكّه كوچ كرد . چون خبر به محمّد بن حنفيّه رسيد ، بىتابانه آمد و مهار ناقهء امام عليه السّلام را - كه بر آن سوار بود - گرفت و عرض كرد : برادر جان ! آيا نفرمودى كه در اين باره فكر مىكنم ؟ ! فرمود : « چرا » « 2 » .
عرض كرد : پس چرا با اين شتاب رهسپارى .
فرمود : « چون از تو جدا شدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نزدم آمده فرمود : حسين جان ! رهسپار شو كه خدا خواسته تو را كشته ببيند » « 3 » .
محمّد گفت : انا للّه و انّا اليه راجعون . . . اگر چنين است پس چرا اين بانوان را با خود مىبرى ؟ ! فرمود : « رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : خدا خواسته آنان را اسير ببيند » « 4 » .
. . . و خدا حافظى كرد و رفت .
[ 278 ] - 103 - ابن عساكر گويد : حسين عليه السّلام به مدينه فرستاد و از فرزندان عبد المطلب كسانى كه با او سازگار ( و هم عقيده ) بودند بر او درآمدند . آنان نوزده نفر مرد و نيز بانوان و كودكانى از برادران و دخترانش و زنانشان بودند . محمّد بن حنفيّه نيز با آنان آمد و امام عليه السّلام را در مكّه ديدار نمود اظهار كرد كه : امروز قيام به مصلحت نيست امام عليه السّلام از او نپذيرفت پس محمّد فرزندان خود را بازداشت و هيچ يك را با او نفرستاد تا آنجا كه امام عليه السّلام از او ناراحت شد و فرمود : آيا فرزندان خود را از جايى كه گرفتار مىشوم بازمىدارى ؟ ! عرض كرد : چه نيازى
هامش
( 1 ) أنظر فيما قلت .
( 2 ) بلى .
( 3 ) أتاني رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بعد ما فارقتك ، فقال صلّى اللّه عليه و آله : يا حسين عليه السّلام أخرج فإنّ اللّه ، قد شاء ان يراك قتيلا .
( 4 ) قد قال لي : إنّ اللّه قد شاء ان يريهنّ سبايا .