نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دفن كند . اگر چنين كند به خدا سوگند تا قيامت براى پدر تو و يارش عمر فخرى نخواهد ماند .
عايشه گفت : مروان ! چه كنم ؟
گفت : برو و مانع شو .
گفت : چگونه بروم ؟
گفت : بر اين استرم سوار شو .
او پايين آمد و عايشه سوار شد ، ( در راه ) مردم و بنى اميّه را بر ( امام ) حسين عليه السّلام شورانده ، آنان را بر ممانعت تشويق مىكرد . چون به قبر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نزديك شد و جنازهء ( امام ) حسن عليه السّلام هم رسيده بود خود را از استر انداخته گفت : به خدا سوگند نبايد اينجا دفن گردد مگر آنكه اين بريده شود - و با دست خود به مويش اشاره كرد - بنى هاشم خواستند درگير شوند كه ( امام ) حسين عليه السّلام فرمود : « خدا را ! خدا را ! وصيّت برادرم را تباه نسازيد و جنازه را به بقيع برگردانيد كه برادرم مرا قسم داده اگر از دفن نزد جدّش مانع شدند با كسى درگير نشوم و او را در بقيع نزد مادرش دفن كنم » . « 1 »
پس جنازه را برگردانده در بقيع كنار مادرش دفن كردند .
ابن عبّاس برخاسته گفت : اى حميرا ! گرفتارى ما با تو يك روز نيست . روزى بر شتر سوار مىشوى ( و جنگ جمل را به پا مىكنى ) ، روزى هم بر استر ، آيا روز جمل تو را بس نبود كه اكنون بگويند : روز استر ؟ ! روزى بر آن سوارى و روزى بر اين ، در حالى كه از حجاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بيرون زدهاى و مىخواهى نور خدا را خاموش كنى . امّا خدا نورش را كامل مىكند ، هر چند مشركان نخواهند ، انا للّه و انّا اليه راجعون ! عايشه گفت : از من دور شو كه از دست تو و خويشانت خستهام .
روايت شده كه : ( امام ) حسن هنگام رحلتش چهل و نه سال و يك ماه داشت . هفت سال و شش ماه آن را با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و باقى عمر - جز ده سال آخر زمان امامت - خود را
هامش
( 1 ) اللّه اللّه لا تضيّعوا وصيّة أخي و اعدلوا به إلى البقيع ، فإنّه أقسم عليّ إن أنا منعت من دفنه مع جدّه صلّى اللّه عليه و آله أن لا اخاصم فيه أحدا و أن أدفنه بالبقيع مع امّه عليهما السّلام .