چون فرزند مرده بر مصيبت بزرگ فراق تو شيون مىكردم .
( يا رسول اللّه ! ) در محضر خدا دخترت ( شبانه و ) پنهانى دفن مىشود و حقّش با زور از بين مىرود و از ارث خود آشكارا منع مىگردد ، با اينكه از عهد ( و روزگار ) تو با مردم چندان نگذشته و از ياد نرفتهاى ، پس به خدا - يا رسول اللّه - پناه مىبرم و در ( ياد ) تو نيكترين تسليتهاست .
صلوات و رحمت و بركات خدا بر فاطمه و بر تو باد .
شهادت فاطمهء زهرا عليها السّلام
[ 73 ] - 8 - اربلى گويد : چون فاطمه عليها السّلام رحلت فرمود ، حسن و حسين عليهما السّلام درآمده گفتند : « اسماء مادر ما كه در اين ساعت نمىخوابيد » « 1 » ؟ ! اسماء گفت : فرزندان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ! مادرتان خواب نيست ، از دنيا رفته است . ( چون اين سخن شنيدند ) حسن عليه السّلام خود را بر جنازهء او افكنده مىبوسيد و مىگفت : مادرجان ! پيش از آنكه روح از تنم جدا شود با من سخن بگو . حسين عليه السّلام هم پاى مادر را مىبوسيد و مىگفت : « مادرجان ! من فرزندت حسينم ، پيش از آنكه ( از فراقت ) قلبم بشكافد با من سخن بگو » « 2 » .
اسماء به آنان گفت : فرزندان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ! برويد باباى خود على عليه السّلام را خبر كنيد .
آن دو شتابان بيرون شدند . چون نزديك مسجد رسيدند ، صداى گريهشان برخاست ، مردم پيش آمده گفتند : اى عزيزان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ! چشمانتان گريان مباد ! چرا گريه مىكنيد ؟ ! شايد جاى ( خالى ) جدّ خود ( رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ) را ديده از علاقه به او مىگرييد ؟ ! گفتند : « نه ، مگر نمىدانيد مادرمان فاطمه زهرا عليها السّلام رحلت كرده است » « 3 » .
چون على عليه السّلام اين سخن بشنيد ( بىتاب شده ) به صورت بر زمين افتاده ، مىگفت : اى
هامش
( 1 ) يا أسماء ما ينيم أمّنا في هذه السّاعة .
( 2 ) يا أمّاه أنا ابنك الحسين كلّميني قبل أن ينصدع قلبى فأموت .
( 3 ) لا أو ليس قد ماتت أمّنا فاطمة صلوات اللّه عليها .