تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة كلمات الامام الحسين ( ع ) ( فرهنگ جامع سخنان امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
بدست على كشته شده بود . چون از مدينه بيرون آمد در آغاز ، آهنگ انقيا - يكى از زمين‌هاى حاصلخيز خاندان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را كرد و ناگهان سر رسيده آنجا و موقوفات على عليه السّلام را تصرّف كرد و با غرور بر آنها چيره شده بر مردمش سخت گرفت ، او مردى ملحد و منافق بود . مردم آنجا پيكى را نزد امير مؤمنان عليه السّلام فرستادند تا او را از ستم‌هاى آن مرد آگاه كند . على عليه السّلام اسب خود - سابح - را كه پسر عموى سيف بن ذى يزن به او بخشيده بود خواست و عمامهء مشكى به سر كرده دو شمشير حمايل نمود و اسب خود - مرتجز - را دور ساخت و با حسين عليه السّلام ، عمار ياسر ، فضل بن عبّاس ، عبد اللّه بن جعفر و عبد اللّه بن عبّاس رهسپار شده به آن آبادى رسيد ، رئيس آبادى آن حضرت را در مسجد القضاء فرود آورد . امير مؤمنان ، حسين عليهما السّلام را فرستاد تا از اشجع بخواهد كه نزد او آيد ، حسين عليه السّلام نزد او رفته فرمود : « امير مؤمنان عليه السّلام تو را مىخواهد . » « 1 » گفت : امير مؤمنان عليه السّلام كيست ؟ فرمود : « على بن ابى طالب » . گفت : امير مؤمنان عليه السّلام ابو بكر است كه در مدينه جا نهادم فرمود : « على بن ابى طالب عليه السّلام تو را مىخواهد » « 2 » . گفت : من ( اينجا ) حاكمم و او از مردم عادى است او به من نياز دارد او بايد نزد من آيد ! ! فرمود : « واى بر تو آيا همانند پدرم از مردم عادى است و چون تويى حاكم است ! ! » « 3 » گفت : آرى ، زيرا پدر تو جز با ناخرسندى به بيعت ابو بكر در نيامد در حالى كه ما خرسندانه با او بيعت كرديم و ميان اين دو فاصله زياد است ! حسين عليه السّلام نزد امير مؤمنان عليه السّلام برگشته او را از گفته‌هاى اشجع آگاه كرد . امير مؤمنان عليه السّلام رو به عمّار كرده فرمود : ابا يقظان ! تو نزد او رفته به نرمى با او سخن بگو و از او بخواه تا نزد من آيد زيرا هيچ وصيّى را نسزد كه نزد گمراهان رود . ما ( خاندان عصمت ) همچون كعبه‌ايم كه از هر سو نزدش آيند و او جايى نرود . . .
هامش
( 1 ) أجب أمير المؤمنين . ( 2 ) أجب عليّ بن أبي طالب . ( 3 ) أ يكون مثل والدي من العوام ، و مثلك يكون السّلطان ؟ ! .