گفت : به خدا سوگند گردنت را مىزنم . فرمود : اى فرزند ضحّاك دروغ مىگويى ، نمىتوانى ، تو پستتر و ناتوانتر از انجام اين كار هستى ، خالد بن وليد از جا جسته شمشير بركشيد و گفت : به خدا اگر بيعت نكنى تو را مىكشم ، على عليه السّلام برخاسته لباسش را گرفت و آنچنان پرتابش كرد كه به پشت بر زمين انداخت و شمشير از دستش افتاد .
عمر بازگفت : اى على بن ابى طالب برخيز و بيعت كن ، فرمود : اگر نكنم چه ؟
گفت : حتما تو را مىكشم ، على عليه السّلام بر آنان سه بار احتجاج فرمود ، سپس دستش را بىآنكه كف خود را بگشايد دراز كرد . ابو بكر بر روى آن زد و به همين راضى شد . سپس على عليه السّلام به منزل برگشت و مردم هم برگشتند .
اعتراض حسين عليه السّلام بر ابو بكر
[ 70 ] - 5 - محدّث نورى با سند خود ، از امام صادق ، از امام باقر ، از امام حسين ، از امير مؤمنان عليهم السّلام نقل كرده كه فرمود : وقتى ابو بكر خليفه شد ، روز جمعهاى به منبر برآمد .
حسن و حسين عليهما السّلام ( كه در سنين كودكى بودند ) براى نماز جمعه آماده شده بودند .
حسين عليه السّلام پيش افتاده به ابو بكر رسيد و فرمود : « اين منبر پدر من است نه منبر پدر تو » ! « 1 » ابو بكر گريست و گفت : راست مىگويى اين منبر پدر شماست نه منبر پدر من . در اين هنگام امير مؤمنان عليه السّلام داخل مسجد شد . پرسيد : ابو بكر ! چرا مىگريى ؟ ! مردم گفتند :
حسين عليه السّلام به او چنين و چنان گفت : ( و او را متأثّر ساخت ) . على عليه السّلام فرمود : اى ابو بكر ! پسر بچّه در هفت سالگى دندانهاى شيرىاش مىافتد ، در چهارده سالگى محتلم مىشود ، در بيست و چهار سالگى اندازهء قامتش تكميل مىشود و در بيست و هشت سالگى عقلش به كمال مىرسد ، پس از آن ، آنچه به دست مىآورد از ناحيه تجارب ( تلخ و شيرين ) زندگى است .
[ 71 ] - 6 - جابر جعفى گويد : ابو بكر صدقات روستاهاى مدينه و زمينهاى حاصلخيز فدك را به اشجع بن مزاحم ثقفى سپرد ، او مردى بىباك و برادرش در واقعه هوازن و ثقيف
هامش
( 1 ) هذا منبر أبي لا منبر أبيك .