حال تحرك مىبيند ، خيال نيست واقعيت است . خيال مىكند آن بدنى كه در حال حركت است همين بدنى است كه خوابيده ؛ در حالى كه آن بدنى كه خوابيده ، همين جا خوابيده ؛ روح با يك بدن ديگر در حال حركت است .
اينقدر اين مسأله در عالم شواهد دارد كه الى ماشاءاللَّه . اولًا يك مطلبى را همين قدر كه قرآن گفت هست ما مىگوييم هست ، يعنى بهترين دليل براى ما خود قرآن است . همينقدر كه قرآن گفت [ جن ] موجودى [ است ] كه مادهء حياتى او آتش است ، و موجودى است زنده و داراى مرگ و حيات و بعث و حشر ، و موجودى است مكلّف مانند انسان ، و موجودى است كه مانند انسان افراد مؤمن و افراد غير مؤمن دارد ، و موجودى است كه زن و مرد دارد توالد و تناسل دارد ولى ديده نمىشود ، براى ما كافى است چون قرآن گفته است . ولى افرادى كه به نظرشان كمى عجيب مىآيد و حس و محسوسى هستند ، مىگويند مگر آدم چيزى را كه به چشم خودش نديده مىتواند قبول كند ؟
موجود منحصر به محسوس نيست
خيلى حماقت است كه انسان بگويد من فقط هرچه را به چشمم مىبينم وجودش را قبول دارم ، هرچه را نديدم چون من نمىبينم پس وجود ندارد . خيلى حرف عجيبى است ! الآن ما داراى چند حس هستيم ؟ پنج حس « 1 » : حس باصره ( ديدن ) ، شامّه ( بوييدن ) ، لامسه ( لمس كردن ) ، سامعه ( شنيدن ) ، ذائقه ( چشيدن ) . اگر ما به جاى پنج حس از اول چهار حس مىداشتيم ، لامسه و ذائقه و شامّه و سامعه داشتيم باصره نمىداشتيم ، قضاوت ما دربارهء عالم چه بود ؟ مىگفتيم عالم همين مجموع شنيدنيها و بوييدنيها و چشيدنيها و بساويدنيها يعنى لمسكردنىهاست . اصلًا آيا مىتوانستيم فرض كنيم كه ديدنيهايى مثل رنگ و شكل هم در عالم واقعيتى دارد ؟ امكان نداشت . ما پنج حس داريم . اين پنج حس پنج روزنه است در وجود ما كه ما با اين پنج روزنه با پنج بخش از عالم ارتباط داريم ؛ از كجا [ معلوم چنين نباشد كه ] اگر به جاى پنج روزنه پنجاه روزنه ( پنجاه حس ) در وجود ما برقرار كرده بودند ، چهل و
هامش
( 1 ) . چند حس ديگر هم گفتهاند ؛ آنها هم حسهايى است كه خودمان مىدانيم حسهايى وجود دارد منتهاگفتهاند نوعش جداست .