حل كند در صورتى كه همهء مشكلات اين طور نيست . فرض كنيد كه انسان با دوستش يك قرار خيلى سادهاى مىگذارد ؛ مثلًا شما مىخواهيد به سفر حج برويد ، چون احتياج به رفيق داريد مىآييد با او قرار مىگذاريد كه با همديگر برويم . او هم قبول مىكند . موقع عمل كه مىشود يك وقت مىبينيد او با افراد ديگرى راه افتاد و رفت . حال آيا اينها را قانون مىتواند حل كند كه چون شما با يك نفر مذاكره كردهايد كه اين سفر حج را با همديگر برويم ، برويد محضر و تعهد و امضا بگيريد تا قانونى بشود و بعد بتوانيد به دادگسترى شكايت كنيد كه اين با من قرارداد امضا كرده بود ! اينجا ديگر وجدان و انسانيت انسان بايد حكمفرما باشد .
اميرالمؤمنين به مالك مىگويد : مالك ! نه به دليل يك زور و جبر [ پيمان را نشكن ؛ بلكه ] دست تو بالاست و دست دشمن پايين ، هيچ جبرى هم در كار نيست ، منافعت هم اقتضا مىكند كه فعلًا اين عهد را بشكنى ، اگر بشكنى به نفعت است ، ولى نشكن كه نشكستن عهد بيشتر به نفع انسانيت است . اگر بنا بشود كه عهدها اعتبار نداشته باشند و هر وقت منافع آمد عهد و پيمانها همه كأن لميكن فرض بشود ديگر چه اعتمادى براى انسانيت باقى مىماند ؟ پس در مورد كافر و دشمن هم عهد را هرگز نقض نكن و نشكن .
سخن چرچيل
زمانى بخشى از كتاب تاريخ جنگ بينالملل دوم نوشتهء چرچيل را در روزنامه خواندم . رسيده بود به آنجا كه در جنگ بينالملل دوم متفقين ناگهان ايران را اشغال كردند ؛ آمدند در مرزها و همينقدر سفرايشان اطلاع دادند كه تا نيم ساعت ديگر از دو طرف وارد مىشوند ، آماده باشيد . بعد خودش عنوان مىكند كه آخر ما با ايران پيمان بسته بوديم و اين بر خلاف آن پيمان بود . بعد مىگويد ( خيلى عجيب است ! طرز فكر اروپايى را ببينيد ! ) : « اينها همه اخلاق است . اخلاق در مقياسهاى فردى به كار مىرود ، آن هم ميان افراد ملت واحد . من اگر با يك انگليسى يك پيمان ببندم اخلاق ملى انگليسى اقتضا مىكند كه اين پيمان را رعايت كنم اما در روابط ملتها اخلاق حاكم نيست ، آنجا پاى منافع در ميان است . ما منافعمان اقتضا مىكرد ايران را اشغال كنيم ، گور پدر پيمانها . » گذشته از اينكه عمل مىكنند ، صريح و رك مىگويند كه بايد هم اين جور بود . وقتى كه منطق سياست اين باشد كه رعايت