اينجا هستم ؛ من فردا مىخواهم چنين كارى را بكنم . جمله براى اين است كه طرف به مطلبى تصديق كند . اين است كه در جمله بايد مفردهايى به كار برده شوند كه اين مفردها تصورها هستند و تصورها را كه با يكديگر به نوعى تركيب مىكنند تصديق به وجود مىآيد . ولى گاهى هدف از اول اين است كه تصورِ يك مطلب در ذهن طرف بيايد ؛ مسأله ، مسألهء تصديق نيست ؛ اول القاءِ نفس آن تصور و خود آن تصوّر است . يك وقت بر قلب مبارك پيغمبر روشن [ و پديدار ] مىشود به آن گونهاى كه ما نمىدانيم حقيقتش به چه شكل است . الْحاقَّةُ : فقط توجه دادن به اين حقيقت ، مجسم كردن اين حقيقت ، ايجاد اين تصور - كه آن ما فوق تصور است - در ذهن او . يا وقتى كه خود پيغمبر كلام را بر مردم القاء مىكند مىگويد : الْحاقَّةُ آن حقيقت ثابت ؛ آن حقى ، آن تحققى و آن واقعيتى كه هيچگونه بطلان و پوچى ولو به طور نسبى در او راه ندارد ، آن حقيقتى كه اين دنيا حقانيت خودش را از او كسب كرده است . همين قدر مىگويد : الْحاقَّةُ حقيقت . ذهنها متوجه حقيقت ، حاقّه و حق مىشود .
وقتى كه اين تصور را در اذهان ايجاد كند - كه من الآن كلمهاى ندارم كه بخواهم به جاى كلمهء حاقه بگذارم جز همان كلمهء حق ، ثابت ، حقيقت - فوراً براى آن كسى كه به او القاء شده است ، اين سؤال مطرح مىشود : او چيست ؟ اين است كه پشت سرش مىفرمايد : مَا الْحاقَّةُ آن چيست ؟ منطقيين مىگويند « ما » سؤال از حقيقت شىء است :
اسُّ المَطالبِ ثَلاثَةٌ عُلِم * مَطْلَبُ ما مَطْلَبُ هَل مَطْلَبُ لِم
سؤال اين است كه حقيقتش چيست ؟ آن چيست ؟ به دنبالش مىآيد : وَ ما ادْريكَ مَا الْحاقَّةُ تو چه مىدانى چيست ؟ مگر تعريف شدنى است ؟ مگر مىشود براى آن جنس و فصل ذكر كرد و حد و رسم بيان كرد و با تعريف آن را ذكر كرد ؟ تو چه مىدانى ؟ مطلب بالاتر و عظيمتر و فخيمتر است از اينكه دربارهء چيستى و به اصطلاح « مطلب ما » ى آن صحبت بشود . پس سخن بايد دربارهء « مطلب هَل » آن باشد يعنى اين كه وجود دارد . حال ما يك اثر وجوديش را بيان مىكنيم ، كوچكترين اثرش و اثر پيش از خودش را . ( يك وقت خود شىء هست بعد اثرش را ايجاد مىكند ؛ و يك وقت يك شىء كه مىخواهد بيايد پيشاپيش آثارش آشكار مىشود . ) چه اثرى ؟ مىفرمايد سرنوشت قومى كه اين حاقّه را - كه به تعبير ديگر به آن قارعه مىگوييم - تكذيب كردند ؛ ببينيد مردمى با تكذيب اين حاقه چه