تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 484

مساهمون:

ص٤٨٤

معنى « مُلك »

ملك يعنى سلطه و اقتدار . انواع قدرتها ، نيروها ، تواناييها در عالم وجود دارد و بلكه غيرمتناهى . و شك ندارد كه هر موجودى در حد خودش و به اندازهء ظرفيت خودش از يك قدرت و توانايى و اقتدارى و از يك حدى از سلطه برخوردار است . اگر ما يك مورچه را هم در نظر بگيريم اين مورچه هم در حوزهء عمل خودش داراى يك حدى از قدرت و توانايى است ، و بلكه هر ذرّه‌اى را در عالم در نظر بگيريم مظهر يك قدرت و اقتدار است . وجود به‌طوركلى مساوى با قدرت و توانايى و اقتدار است . قبلًا كسى گمان نمىبرد كه چقدر قدرت در داخل يك ذرّه ذخيره باشد و حالا بشر به آن پى برده است . ولى در باب توحيد ، انسان به اين حقيقت بايد پى ببرد كه آن كسى كه زمام همهء قدرتها در اختيار و در دست اوست [ خداست . ] هر موجودى هر اندازه قدرت دارد ، باز خود او و قدرت او دراختيار ذات پروردگار است ؛ يعنى هيچ قدرتى در مقابل قدرت پروردگار هرگز عرض‌اندام نمىكند و چنين چيزى محال است . زمام همهء امور و زمام همهء قدرتها در دست اوست ( ازِمَّةُ الْامورِ طُرّاً بِيَدِه ) « 1 » . در نهج‌البلاغه هست كه « عِلْماً بِأَنَّ ازِمَّةَ الْامورِ بِيَدِكَ » « 2 » يعنى اولياى تو علم يقينى دارند و مىدانند كه زمام همهء كارها در دست تو و دراختيار توست . كلمهء « بِيَدِهِ الْمُلْكُ » معنايش اين است كه همهء ملكها و همهء قدرتها و همهء اقتدارها در قبضهء اوست ، دراختيار اوست ، در دست اوست ، يعنى هيچ قدرت مستقلى در عالم وجود ندارد كه در قبال قدرت الهى شمرده شود . در باب مُلك و قدرت ، دو جور انسان مىتواند سخن بگويد ، بلكه سه جور . يكى اينكه انسان بگويد : هيچ موجودى داراى هيچ قدرتى به هيچ نحو نيست . اساساً هيچ موجودى قدرتى ندارد ، يعنى خيال كند كه نظام عالم فقط يك نمايش بىاساس است ، كه اين نظريهء اشاعره بوده است . نظريهء ديگر اين است كه خدا از خود قدرتى دارد ، هر موجودى هم براى خودش قدرتى دارد كه اين قدرتها در مقابل قدرت خداوند استقلال دارند . سوم اين است كه هر موجودى در حد و اندازهء خود از قدرتى برخوردار است ،
هامش
( 1 ) . شرح منظومه حاج ملاهادى سبزوارى ، منظومهء حكمت . ( 2 ) . نهج‌البلاغه فيض‌الاسلام ، خطبهء 218 .