مىدهد ، ولى اطاعت من به خاطر آن مصلحت نيست . آن وقت خودپرستى مىشود ، اگر به خاطر امر او باشد مىشود خداپرستى . سعى بين صفا و مروه چه فلسفهاى دارد ؟ ما مىدانيم خدا چون بدون فلسفه امر نمىكند فلسفهاى دارد ، اما من اين كار را انجام مىدهم فقط چون خدا گفته است . از نظر عبوديت ، اين [ عمل ، ] كامل است ؛ يعنى انسان امر خدا را از آن جهت اطاعت كند كه امر اوست : من عبدم و او ربّ ؛ عبد وظيفهاش اين است ( نه وظيفهء به معنى تكليف ) يعنى دستور عقل و وجدانش اين است كه عبدى كه همه چيز را از مولاى خود دارد ، هستى و سلامتش از اوست ، همهء وسايل زندگىاش از اوست ، از آن هوايى كه در آن نفس مىكشد [ تا ساير نعمتها ، بدون چون و چرا دستور مولا را عمل كند . ]
حال اگر انسان امر طبيب را مخالفت كند ، فقط همان يك ضرر را متحمل شده كه آن مصلحت را از دست داده ، اما اگر امر خدا را مخالفت كند دو چيز را از دست داده است : يكى اينكه آن مصلحت را از دست داده ، و ديگر اينكه تمرّد كرده است در مقابل حقيقتى كه او استحقاق اطاعت دارد ؛ به اصطلاح عبدى است كه بر ضد فرمان مولاى خودش طغيان كرده است . يك قسمت از عذابهاى اخروى معلول حالت طغيان عبد است در مقابل مولاى خودش . اين است كه قرآن مىگويد : در اين گونه موارد ، هم عذاب دنياست و هم عذاب آخرت ؛ عذاب دنياست به حكم آنكه شما به مصالح و مفاسد خودتان راهنمايى شديد و عمل نكرديد ، اين عكسالعمل طبيعى است و لايتخلّف ، و عذاب آخرت است به حكم اينكه شما به وظيفهء عبوديت خودتان عمل نكرديد . اين است كه بعد از عذاب دنيا كه در دو سه آيه فرمود ، مىفرمايد : أعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ عَذاباً شَديداً . « فَذاقَتْ » را به صورت ماضى گفت كه گذشتهها را چشيدند و واقع شد ؛ علاوه بر اين ، عذاب دردناكى هم در آينده براى آنها مهياست .
معنى « اولىالالباب »
فَاتَّقُوا اللَّهَ يا اولِى الْألْباب . مكرر « اتَّقوا » را در همين سوره داشتيم و گفتيم كه اشاره به همان مسائل مربوط به مطالب اين آيات است . دوباره مىفرمايد : پس تقواى الهى را پيشه بگيريد اى صاحبان خردها ، اى مغزدارها . « اولىالالباب » يعنى مغزدارها ، ولى مغزِ به اين معنا : ما در اصطلاح فارسى ، زبان خودمان ، وقتى مىگوييم مغز ،