سوئش حتى در دنيا را بيان كند ، تا چه رسد به آخرت . اين بود كه دنبال همين آيات يك مرتبه فرمود : « وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ » چه بسيارند جماعاتى كه از امر پروردگار و از امر و ارشادهاى پيغمبران پروردگار سرپيچى كردند و طغيان ورزيدند ، ولى اين چيزى نيست كه براى دنياى ديگر بماند ، در همين دنيا عواقبش را چشيدهاند . « فَحاسَبْناها حِساباً شَديداً » كلمهء « حساب » آورده است . اين كلمه يك مفهوم خاصى دارد . حساب يعنى رسيدگى به پرونده . به دقايق اين پرونده در همين دنيا رسيدگى مىشود ، يعنى عكسالعمل دقيق تكوينى در همين دنيا براى اين [ عمل ] پيدا مىشود . « وَ عَذَّبْناها عَذاباً نُكْراً » و در همين دنيا ما آنها را معذب ساختيم به عذابى منكَر « فَذاقَتْ وَبالَ أمْرِها » در همين دنيا عاقبت و نتيجهء كار خود را چشيدند « وَ كانَ عاقِبَةُ أمْرِها خُسْراً » پايان كارشان زيان بود و زيان .
شباهت و تفاوت دستورات خدا و دستورات طبيب
گفتيم كه مرزهاى الهى شبيه مرزهايى است كه طبيب براى بيمار مشخص مىكند .
كار طبيب صرفاً جنبهء ارشادى و راهنمايى دارد . اگر طبيب مىگويد : تو به دليل اينكه بيمارى قند دارى پس خربزه نخور ، اين به دليل زيانى است كه خربزه به حال تو دارد . اگر بخورى به خود ستم كردهاى ، والّا به حال طبيب هيچ فرق نمىكند كه تو بخورى يا نخورى .
اوامر الهى از يك نظر عيناً همينطور است . متكلمين اصطلاحى دارند ، مىگويند : « ا لْواجِباتُ الشَّرْعِيَّةُ ا لْطافٌ فِى الْواجِباتِ الْعَقْلِيَّة » يعنى چيزى را كه شرع واجب كرده است يك لطف و يك راهنمايى است به چيزى كه عقل آن را واجب مىكند ؛ يعنى چيزى است كه اگر خود عقل انسان هم آن را كشف كند واجب مىكند .
شارع راهنمايى مىكند به چيزى كه اگر عقل به آن برسد خود عقل هم كافى است .
اگر طبيب به انسان مىگويد : تو بيمارى قند دارى خربزه نخور ، اين چيزى است كه تو خودت هم اگر معلومات طبيب را مىداشتى حكم مىكردى ، يعنى عقل خودت هم حكم مىكرد كه نبايد بخورى .
ولى يك تفاوت ميان امر خدا و امر طبيب هست و آن اين است كه طبيب فقط راهنماست و بس ؛ او ديگر مقام مُطاعيّت ندارد ؛ يعنى مريض مقامش نسبت به طبيب مقام عبد و مولى نيست . [ رابطهء ] عبد و مولى حساب ديگرى هم [ ايجاد مىكند .