واقعى خود را پنهان كند . « هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ » . قرآن مىفرمايد از اينطور دشمنان بپرهيز .
كتمان ممدوح و نيكو
مطلب ديگر اين است كه اگرچه درصورتىكه انسان قدرت و توانايى اينكه بتواند اسرار خود را مخفى كند نمىداشت اين نوع عملِ خدعه و فريبكارى را كه بالاترين خدعههاست انجام نمىداد ، ولى بشر به واسطهء همين توانايى كه دارد مىتواند از بزرگترين فضيلتها برخوردار باشد ، فضيلتى كه نقطهء مقابل نفاق است . هر كتمانى كه نفاق نيست . نفاق يعنى باطن بد و نيت بد را به قصد خدعه و فريب مردم مخفى كردن ؛ جو فروختن و گندمنمايى كردن . عكس قضيه چگونه است ؟ عكس قضيه اينگونه است كه انسانى به كمالاتى از معنويت رسيده باشد كه اگر مردم از آن اطلاع پيدا كنند دست و پايش را مىبوسند ، خاك پايش را برمىدارند ولى او اين كمالات را مخفى مىكند و مىخواهد اين راز بين خودش و خداى خودش باشد ؛ ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا ؟
داستان آن غلام را شنيدهايد كه در خانهء امام زينالعابدين عليه السلام بود . سال قحطى و سختى بود و باران نيامده بود . مردم به صحرا رفته بودند و دائماً دعا مىكردند و نماز مىخواندند . شخصى مىگويد : من غلامى را در يك غربت و تنهايى و خلوت در آنجا ديدم . نماز خواندن و عبادت او و گريه و خشوع او و مناجاتى كه با حق كرد و دعايى كه كرد مرا مجذوب كرد . من شك نكردم كه بارانى كه آمد از دعاى او بود .
دنبالش را گرفتم و تصميم گرفتم هرطور كه هست او را در اختيار بگيرم براى اينكه غلام او بشوم . خدمت امام زينالعابدين عليه السلام رفتم و عرض كردم : من مىخواهم اين غلام را از شما بخرم نه براى اينكه غلام من باشد بلكه براى اينكه مخدوم من باشد و من خدمتگزار او باشم . غلام را حاضر كردند . وقتى او را خريدم ، نگاه حسرتبارى به من كرد و گفت : تو چه كسى هستى كه مرا از مولايم جدا كردى ؟ گفتم : قربان تو ، من تو را براى اين نخريدم كه تو را خدمتگزار خودم قرار بدهم ، بلكه براى اين خريدم كه خدمتگزار تو باشم . من در تو چيزى ديدم كه در كس ديگرى نديدم . جز براى اينكه خدمتگزار تو باشم هيچ قصد و غرضى نداشتم . من مىخواهم از محضر تو بهره ببرم و بعد جريان را به او گفتم . تا جريان را گفتم رو كرد به آسمان و گفت : خدايا