اساس همين فكر و فلسفه ، مرگ را براى هر كس فى حد ذاته امرى مطلوب مىدانست .
در اين مكتب براى هر فردى بدون استثنا مرگ بايد يك امر آرزويى باشد ، چرا كه اين فرد و آن فرد ندارد ، همهء روحهاى مردم مرغهاى در قفس است و زندانيهاى در زندان .
اين مكتب بر اساس دو اصل است : يكى جاودانگى روح و ديگر اينكه روح انسان قبل از اينكه به اين دنيا بيايد يك موجود ساخته و پرداختهء كاملى بوده و در اين دنيا نقص پيدا كرده و بازگشت او بازگشت به كمال اول است .
مكتب ديگرى كه درست نقطهء مقابل اين مكتب است و مكتبى مادى است مىگويد حيات و زندگى در همين دنيا شروع مىشود و به همين دنيا هم پايان مىپذيرد ؛ مرگ نيستى است و حيات ، هستى . هستى بر نيستى و بود بر نبود در هر شكلى ترجيح دارد ؛ زندگى به هر شكلى بر مرگ به هر شكلى ترجيح دارد . اصلًا « بود » نمىتواند از « نبود » كمتر باشد و نيستى نمىتواند بر هستى ترجيح داشته باشد . مرگ در مكتب مانى ارزش صددرصد مثبت داشت و در اين مكتب ارزش صددرصد منفى دارد . پهلوان را زنده خوش است ؛ پهلوان بايد زنده بماند . اصل اول زنده ماندن است ، هر چيز ديگر در درجهء بعد است .
از جالينوس « 1 » نقل مىكنند كه گفته است من زندگى به هر شكل را بر مرگ ترجيح مىدهم ؛ فقط من زنده باشم و نَفَسم بيرون بيايد . مولوى به اين شكل نقل كرده كه جالينوس گفته است اگر راه زنده ماندن من منحصر در اين باشد كه مرا در شكم يك قاطر كنند و سرم را از زير دم قاطر بيرون بياورند تا نفس بكشم ، من اينطور زندگى را بر مرگ ترجيح مىدهم ، چون بالأخره زندگى ، زندگى است و مرگ ، مرگ است . ديگر كيفيت زندگى براى او مطرح نيست ، اصل زندگى برايش مطرح است . در اين مكتب مسلّم است كه هميشه زندگى مورد آرزوست و مرگ به
هامش
( 1 ) . جالينوس از طبيبهاى بزرگ جهان قديم است و بلكه او و بقراط را در دنياى قديم « پدر طب » مىشمارند . جالينوس گرچه طبيب بوده ولى فيلسوف نبوده است . گويا جزء مباحثاتى كه ميان بوعلى سينا و ابوريحان بيرونى هست يكى هم بر سر جالينوس است . بوعلى سينا خيلى جالينوس را تحقير مىكند ، البته نه از نظر طبى بلكه از نظر فلسفى . جالينوس يك طبيب شبهمادى است .