حالت اول برگردانند ، درست مثل اين است كه بيايند نخهاى يك قالى را - با آن همه نقش و نگارى كه دارد - از يكديگر باز كنند ، بعد تاب نخها را هم باز كنند و آن را تبديل كنند به پشم اوليه . اصل اين قالى چيست ؟ يك مادهء بيرنگ بى نقش . خدا علاوه بر اينكه آفرينندهء آن ماده ( مادهء عالم ) است ، نقش و صورت مىدهد . آن ذرهاى كه مبدأ خلقت يك انسان مثلًا مىشود نه قلب دارد ، نه مغز ، نه استخوان ، نه خون و نه گوشت ، ولى « هُوَالَّذى يُصَوِّرُكُمْ فِىالْارْحامِ » « 1 » خداست كه در رحِم به آن صورت مىبخشد . علماى جنين شناسى به شكل عجيبى نقل مىكنند كه وقتى از نطفهء مرد و تخمك زن يك سلول واحد به وجود مىآيد ، به سرعت شروع مىكند به تكثير به صورت يكنواخت ، يعنى تغذّى و رشد مىكند و بزرگ مىشود . همين كه به يك حدى رسيد كمكم خودش دوتا مىشود . هر يك از اينها باز به سرعت تغذّى مىكند و دوتا مىشود ، مىشوند چهارتا ، چهارتا مىشود هشتتا ، هشتتا مىشود شانزدهتا ؛ همينطور به سرعت فقط رشد كمّى پيدا مىكند . به يك مرحله كه مىرسد ناگهان يك وضع كيفى پيدا مىشود . يك وقت مثلًا مىبينيد خطى در وسط آنها پيدا شد ؛ چيست ؟ مثلًا سلسله اعصاب مىخواهد درست بشود . نقطهاى در فلانجا درست شد ؛ چيست ؟ تقسيم كار مىشود . بعد ناگاه يك عده سلولها كه همه مشابه و مانند يكديگر بودهاند تغيير شغل و تغيير صفت و تغيير خصوصيات مىدهند ، مىشوند مثلًا سلولهايى كه بايد سلسله اعصاب را تشكيل بدهند ؛ بعد اين سلولها يك حالت مصونيتى پيدا مىكنند كه تا آخر عمر هستند ( عجيب اين است ! ) و اما آن سلولهاى ديگر سلولهايى است كه بايد بيايند و بروند ، بخشى از آنها قلب را تشكيل بدهند ، بخش ديگر استخوان را و بخش ديگر گوشت را . كمكم نقشها پيدا مىشود .
بعد كار مىرسد به آنجا كه در اندام همين بچه ميليونها رگ مويين به وجود مىآيد .
« مويين » يعنى به اندازهء مو ، اما چون ما از مو باريكتر نداريم مىگوييم به اندازهء مو ؛ در حالى كه اگر هزارتايشان را به همديگر بتابند به اندازهء يك مو نمىشود ؛ و تازه همهء اينها با آن نازكى كه به چشم نمىآيد كانالهاى ارتباطى هستند . بديهىاست كه اينها نمىتواند حساب نشده باشد .
هامش
( 1 )
. آل عمران / 6 .