چشم انسان را در نظر بگيريم . اين مادهء بىشكل اوّلى تا به صورت چشم در مىآيد چقدر صورت پيدا مىشود ؟ ! اگر صورت مثل صورت روى ديوار بود مىگفتيم يك خط از اين طرف كشيدند اين شد كلّه ، بعد شد گردن ، بعد پا ، اين شد صورت انسان ؛ اين چيز سادهاى است . اما در « صورتى » كه ما مىگوييم صحبت اين حرفها نيست .
چند سال پيش آلمانيها نمايشگاهى در ايران داير كرده بودند كه آخرين مظهر صنعت جديد بود . شخصى مىگفت رفته بوديم و با مسؤول آن صحبت مىكرديم ؛ او مىگفت اگر قرار باشد كارخانهاى ساخته شود كه بتواند به اندازهء فقط كليه انسان كار انجام بدهد كارخانهاى بايد ساخته شود برابر همهء سطح تهران ( تازه خودكار نيست ) .
« هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ » تقدير و اندازهگيرى از او ، ايجاد از او ، صورتبخشى از او . بعد « لَهُ الْاسْماءُ الْحُسْنى » هر چه اسماء حسنى است از آنِ اوست ، هر چه صفت كماليه به نحو اكمل است منحصراً از آنِ اوست . وقتى مىگويد « منحصراً از آن اوست » يعنى هر چه هم در ديگران است جلوهاى است از آنچه كه مال اوست ؛ ديگران هم اسمِ اسمِ او هستند .
« يُسَبِّحُ لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَ الْارْضِ » . سوره از « سَبَّحَ » شروع شد و به « يُسَبِّحُ » ختم مىشود . « يُسَبِّحُ لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَ الْارْضِ » او را تسبيح و تقديس مىكنند ، به قدّوسيت مىخوانند [ هر چه در آسمانها و زمين است . ] ( در اول سورهء حديد گفتيم تسبيح به نحو اكمل ملازم است با تحميد ؛ يعنى از هر نقص منزه دانستن ملازم است با او را به هر كمالى متصف كردن . ) هر چه در آسمانها و زمين است ، تمام ذرات زمين و آسمان مسبّح ذات پروردگار هستند ؛ حال به چه معنا ذات پروردگار را تسبيح مىكنند ، مكرر در بارهء آن بحث كردهايم .
« وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ » اوست عزيز حكيم . « عزيز » اگر به معناى همان غالب قاهر باشد ، وقتى كه با حكيم توأم مىشود نظير آنجاست كه « مَلِك » با « قدّوس » توأم مىشود ؛ يعنى يك وقت عزتى است كه حكمت ندارد ، فقط عزت است ؛ اين ، هرج و مرج و گزافهكارى از آب درمىآيد ؛ يعنى اگر قدرت و عزت از حكمت جدا شود
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 200
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٠٠