ذات او از كار زشت و پست ابا دارد ؛ خود ذاتش متعالى است از اينكه ظلم كند ، بخل بورزد ، امساك كند ؛ ذاتش از هر چه كه نقص است ابا دارد ؛ يعنى خودِ او ، آن علوّش و آن نزاهتش و آن قدّوسيّتش از چنين كارى ابا دارد . پس ملكِ صاحبْ اقتدار مطلقى است كه در عين حال قدّوس است ، منزّه است از آنچه شما در بارهء صاحب اقتدارها تصور مىكنيد و آن را لازمهء قدرت مىدانيد . نه ، آن ، لازمهء قدرت است در بشر ، آن هم بشرهاى عادى ، نه در ذات پروردگار .
خدا سلام و خير مطلق است «
السَّلامُ » آن كه سلامت محض است ؛ يعنى آنچه به او [ منسوب است ] از آن جهت كه به او منسوب است خير است . به اصطلاح ديگرى كه حكما و غير حكما دارند او خير مطلق است . گفتيم در « ملِك » اقتدار خوابيده است و قهراً وحشت ايجاد مىكند ؛ عظمت دارد و وحشت ايجاد مىكند . وقتى كه « الْقُدُّوسُ » فرمود ، آن وحشتى كه از بىحسابى اقتدار باشد از بين مىرود . بعد صفت « سلام » را كه ذكر مىكند ، به معنى اين است كه او يك موجود دوست داشتنى است . در اينجا به اصطلاح يك صفتِ جمال ذكر شده است . « سلام است » يعنى از ناحيهء او آنچه كه به عالم مىرسد فيض و خير مىرسد ؛ منبع خير و كمال است .
او امنبخش است «
الْمُؤْمِنُ » امن بخش و اطمينان بخش است . اگر بندهاى به پيشگاه او برود ذكر او و ياد او به دلش امنيت وآرامش مىدهد . به انسان هم « مؤمن » گفته شده است و به خدا هم « مؤمن » ، ولى به انسان كه مىگوييم « مؤمن » به يك معنا مىگوييم ، به خدا كه مىگوييم « مؤمن » به معنى ديگر ؛ چطور ؟
علماى ادب ( علماى علم صرف ) معانى ابواب ثُلاثى مجرد و ثلاثى مزيدٌ فيه را ذكر مىكنند . از جمله باب افعال است . ( در كتب شرح نظام و امثالاينها هست ) . گاهى لفظى را مىبرند به باب افعال . مثلًا أَمِنَ يَأْمَنُ را مىبرند به باب افعال ، مىشود امَنَ يُؤْمِنُ ، و مصدرش ايمان . يكى از معانى باب افعال كه اغلب الفاظش به آن معناست اين است كه فعل لازم را متعدى مىكند . مثلًا ذَهَبَ يعنى رفت ، اذْهَبَ يعنى برد او را .
معنى ديگرش اين است كه صارَ ذا « مصدرش » يعنى صاحب فلان چيز شد . مثلًا