در نزد او بدون اجازهء او شفاعت كند ، يعنى هستند كسانى كه با اجازهء او شفاعت مىكنند . « وَ لا يَشْفَعونَ الّا لِمَنِ ارْتَضى » رسل شفاعت نمىكنند مگر در بارهء كسى كه خدا اصل دين و ايمان او را بپسندد ، يعنى در صراط توحيد باشد . اين [ آيه ] هم استثنايش ثابت مىكند كه قطعاً شفاعتى هست .
شفاعت منفى
حال برويم سراغ شفاعتهاى منفى : از طرف ديگر يك سلسله شفاعتهاى منفى در قرآن هست كه قرآن در كمال صراحت آن شفاعتها را نفى كرده و فرموده است : « يَوْمٌ لا بَيْعٌ فيهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ » روزى كه در آنجا [ بيعى و ] دوستى و شفاعتى [ نيست ] « 1 » . از اين طرف اينجا فرموده [ شفاعتى نيست ] ، از آن طرف فرموده شفاعت مىكنند .
عرض كرديم كه شفاعت منفى و شفاعت مثبت هر دو بايد شناخته بشود ، شناختن هر دو جزء معارف اسلامى است . ما بايد ببينيم عقايدى كه در آن زمان دربارهء شفاعت داشتهاند چگونه عقايدى بوده است . هركسى آن طور اعتقاد به شفاعت داشته باشد اعتقادش باطل است ، و آن اين است : براى آنها مسئلهء اذن خدا براى شفيع و ديگر اينكه خود شفيع چه صلاحيتى بايد داشته باشد و مشفوعٌ له چه صلاحيتى بايد داشته باشد ، اين حرفها اصلًا مطرح نبوده . آنها در مسئلهء توحيد معتقد بودند خداى بزرگ فقط خالق عالم است ولى [ در ] تدبير عالم كار دست ديگران است و خدا [ افعال آنها را ] تصويب كرده است . معتقد بودند كه خداوند متعال فقط خالق عالم است و بس . مسئلهء خلق و ايجاد براى آنها يك مسئله بود و مسئلهء ادارهء عالم مسئلهء ديگرى . اين فكر - كه شايد هنوز هم در خيلى افراد باشد - [ در آنها بود كه ] مىگفتند خدا خالق عالم است يعنى سازندهء عالم است ، مثل اين بنّا كه اين ساختمان را ساخته . سازندهء عالم نقشش فقط به اصطلاح امروز سازندگى عالم است و بس . او عالم را ساخته و بعد موجوداتى در اين عالم خلق كرده و آنوقت ادارهء عالم خودش حسابى دارد ؛ مسئلهء ادارهء عالم ، ديگر به خدا چندان ارتباطى
هامش
( 1 ) . [ چون در متن سخنرانى آيه به صورت ديگرى قرائت شده بود لذا مىبايست ترجمهء آن اصلاحمىشد . ]