تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 584

مساهمون:

ص٥٨٤
ما را تمام كند ، ما اساساً نباشيم . جوابى كه او مىدهد اين است : « انَّكُمْ ماكِثونَ » شما ماندنى هستيد . « لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ اكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهونَ » . عجيب است ! انسان بايد آيات قرآن را با همديگر مقايسه كند تا درست متوجه نكات شود . در رديف چند آيه پيش كه راجع به اهل بهشت بود خوانديم : « الْاخِلّاءُ يوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ الَّا الْمُتَّقينَ يا عِبادِ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ وَ لا انْتُمْ تَحْزَنونَ » بعد : « الَّذينَ امَنوا بِاياتِنا وَكانوا مُسْلِمينَ » آنان كه به آيات حق ايمان آوردند و مسلم بودند ( يعنى تسليم بودند ، و اساساً گوهر انسانيت تسليم است ) . خدا انسان را به حكم فطرتى كه به او داده حق‌خواه قرارداده ، حالتى به انسان داده كه عاشق و علاقه‌مند حق و حقيقت است . حق‌پرستى و حق‌دوستى و حقيقت‌خواهى ، آن گوهر و جوهر حقيقت انسان است . اسلامِ فطرى هم يعنى اين ؛ اسلام كه در فطرت انسان هست يعنى همين . [ حديث ] « كُلُّ مَوْلودٍ يولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ فَابَواهُ يُهَوِّدانِهِ أَوْ يُنَصِّرانِهِ أَوْ يُمَجِّسانِهِ » « 1 » همين است . خداوند هر كسى را بر فطرت اسلام و بر فطرت تسليم به سوى حقيقت آفريده و آنچه كه در درجهء اول براى هر كسى واجب و لازم است اين است كه نگذارد عناد با حقيقت در روحش رشد كند ، و اگر عناد رشد كرد انسان به حالت ضد خودش درمىآيد ، يعنى انسان مىشود ضد انسان ؛ چگونه ؟ دشمن حق مىشود ، با حق و حقيقت كينه پيدا مىكند ، كينهء با حقيقت پيدا مىكند ، و اگر انسان به اين حالت درآمد و اين موجودى كه شيفته و عاشق حقيقت آفريده شده است ، در عمل راهى را گرفت و رفت و رفت تا خودش را به صورت يك دشمن و يك موجود كينه‌ورز با حقيقت قرار داد ، بايد بگوييم يك دور 180 درجه‌اى زده . پس مسئلهء قبول نداشتن حق و حقيقت يك مطلب است ، دشمن حق و حقيقت بودن يك مطلب ديگر است .

عمل غير مسلمان

در بحث آخر كتاب عدل الهى كه راجع به مسئلهء « عمل غير مسلمان » بحث كرده‌ايم ، عرض كرده‌ايم كه غير مسلمانانى كه قاصرند نه مقصر ( يعنى اگر مسلمان نيستند به دليل اين است كه دستشان نرسيده ، نه اينكه به آنها عرضه شده و تعصب و عناد و لجاج ورزيده‌اند ) ولى آن سلامت روح خودشان را در آن حد حفظ كرده‌اند كه اگر
هامش
( 1 ) . صحيح بخارى ، كتاب الجنائز ، ابواب 80 و 93 .