جسم ، و به عبارت ديگر لذات عضوى . لذات عضوى خاصيتش اين است كه اولًا اختصاص دارد به يك عضو معين ، و ثانياً با يك محرك بيرونى ارتباط دارد ، يعنى در وقتى است كه يك تأثير متقابلى است ميان يك عامل بيرونى و عامل درونى .
مثلًا انسان اگر دستش را بگذارد روى حرير ، خوشش مىآيد ، احساس مىكند كه دستش خوشش مىآيد ، ديگر آن وقت پايش خوشش نمىآيد ، چشم يا گوشش هم خوشش نمىآيد . علاوه بر اين تابع يك عامل بيرونى هم عجالتاً هست ؛ يعنى دستش در اثر تماس با يك شىء ديگر خوشش مىآيد ؛ اين تماس كه بر طرف بشود ، لذت هم بر طرف شده . لذتى كه انسان از يك آواز مىبرد از راه گوش است نه از راه چشم . باز لذت چشم اختصاص به چشم دارد ؛ چنانكه دردهاى جسمى هم همين طور است . اگر سوزنى به كف دست انسان فرو برود انسان درد را در همين جا احساس مىكند ، يعنى آن وقت ديگر دندانش درد نمىكند ، مىگويد دستم درد مىكند ، واقعاً احساس مىكند دستش درد مىكند . وقتى كه انسان دندانش درد مىكند باز درد را در آن احساس مىكند و نمىگويد چشمم درد مىكند . اين است كه لذتها و دردهاى جسمى را انسان در يك عضو معين و در يك محل معين احساس مىكند .
ولى لذتهاى روحى و همچنين دردهاى روحى ، عضو معين ندارد . مثلًا انسان اگر احساس موفقيت كند ؛ فرض كنيد قهرمانى رفته مسابقه قهرمانى داده و فاتح شده ؛ او احساس لذت و بهجت مىكند . لذت و بهجت او جا ندارد [ كه ] بگوييم او الآن كجاى بدنش خوشش مىآيد ؟ [ آيا ] يك جاى معين و يك نقطهء معينى از بدنش هست كه آنجا الآن خوشش مىآيد ؟ يا عكسش ، وقتى كه شكست مىخورد كه از شكست خودش رنج مىبرد ، آيا يك عضو معينى از او درد مىكند ؟ هيچ عضوى درد نمىكند . آدمى كه شكست مىخورد و رنج مىبرد يا آدمى كه خداى ناخواسته عزيزى از او از دست رفته و غصهء عزيزش را مىخورد ، هيچ عضوى از او درد نمىكند اما رنج مىبرد . نه مثل اين است كه در سلولى از سلولهاى مغزش سوزنى فرو كنند ؛ نه ، در هيچ عضوى از اعضاى بدنش يك جرحى كه جرح طبى شناخته بشود وارد نشده ، ولى انسان به تمام وجودش دارد رنج مىبرد .
در اين مسئله كه آيا عذاب و عقاب آخرت ، روحى است يا جسمى ، آنهايى كه معتقدند روحى محض است گفتهاند فقط از نوع همان امور روحى است ؛ لذتش مثلًا
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 574
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٧٤