تهنشين مىشود . صبح زود وقتى انسان مىرود سر حوض ، به حوض نگاه مىكند مىبيند آبْ صاف است مثل اشك چشم و تا آن ته حوض پيداست . آدم احساس نمىكند كه در اينجا يك چيز ديگرى وجود داشته باشد . ولى دو سه ساعتى از طلوع آفتاب مىگذرد ، آفتاب روى اين آب مىتابد ، حرارتْ سبك را سنگينتر و سنگين را سبكتر مىكند ، يك مرتبه مىبينيد از آن ته حوض چه كثافتها بيرون مىزند ، يك دفعه مىبينيد چيزى از ته حوض جستن كرد و آمد بالا ، يك قطعه سرگين . آدم باور نمىكرد كه در ته اين حوض به اين صافى و پاكى يك چنين كثافتى وجود داشته باشد . مىگويد : اى انسان ! تو گاهى و در شرايطى روح خودت را نگاه مىكنى ، مىگويى الحمدللَّه وقتى كه من نگاه مىكنم مىبينم از اخلاق رذيله چيزى در من وجود ندارد ؛ ولى اشتباه مىكنى ، بگذار يك آفتاب بتابد ، بگذار يك ناراحتى به وجود بيايد ، آنگاه خودت را امتحان كن ، بعد ببين چه چيزها از آن ته روحت بالا مىآيد به صورت سخن ، به صورت عمل ، به صورت فحش ، به صورت تهمت ، به صورت غيبت و به صورتهاى ديگر .
غرضم اين جهت است : از نظر علم امروز اين مطلب ثابت است كه روح انسان ، قسمتى از آن بر خودش مكشوف است و قسمت بيشترش از خود انسان هم مخفى است . در سورهء طه اين طور مىخوانيم : فَانَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ اخْفى « 1 » خدا از راز آگاه است و از پنهانتر از راز آگاه است . از امام سؤال كردند : « از راز پنهانتر » چيست ؟ مگر چيزى از راز پنهانتر هم هست ؟ فرمود : بله ، از راز پنهانتر آن است كه يك چيزى در روح تو وجود دارد ، خودت هم يادت نيست . راز آن است كه خودت آگاهى ، ديگران خبردار نيستند ؛ پنهانتر از راز آن است كه خودت هم آگاه نيستى ولى در تو وجود دارد .
در دعاى كميل جملهاى است كه همين حقيقت از آن كشف مىشود .
اميرالمؤمنين به خدا عرض مىكند كه من بديهايى دارم ، ملائكهء تو كه رقيب « 2 » من هستند آنها مىدانند ولى « وَ كُنْتَ انْتَ الرَّقيبَ عَلَىَّ مِنْ وَرائِهِمْ وَ الشّاهِدَ لِما خَفِىَ عَنْهُمْ » چيزهايى من در درون دارم كه ملائكه هم بىخبرند ، فقط تو مىدانى ( خيلى عجيب
هامش
( 1 ) . طه / 7 .
( 2 ) . [ به معنى مراقب و شاهد . ]