بعد گفت : پس يك نقطه پيدا كردم . حالا پايم را روى اين نقطه مىگذارم و اين را پلهء اول قرار مىدهم و قدم به قدم جلو مىروم . بعد آمد دربارهء خودش بررسى كند ، گفت : من كه هستم ، شكّ من هم كه وجود دارد ؛ آيا اگر هيچ چيز وجود نداشته باشد ، من و شكّ من مىتواند وجود داشته باشد ، يا يك چيز ديگرى هم بايد وجود داشته باشد تا من و شكّم وجود داشته باشيم ؟ ديد نه ، بايد چيز ديگر هم وجود داشته باشد . قدم به قدم جلو رفت - كه داستانش مفصل است - و ديد خدا را نمىتواند انكار كند ، خدا وجود دارد ، روح وجود دارد ، جسم وجود دارد ، و كمكم خيلى از چيزهايى را كه قبلًا هم قبول داشت قبول كرد و خيلى از چيزها را قبول نكرد . رفت سراغ مذاهب ( اينجاست كه انسان احساس مىكند كه او واقعاً مرد باانصافى است ) . مذاهب محيط خودش را يك يك بررسى كرد و معتقد شد كه مذهب مسيح در ميان مذاهب موجود بهترين مذهب است ، ولى گفت : من نمىگويم مذهب مسيح بهترين مذهب جهان است ، چون من نمىدانم در جهان چه مذاهبى وجود دارد « 1 » ؛ شايد در جهان مذاهب ديگرى وجود داشته باشد كه بر مذهب مسيح ترجيح داشته باشد . من فعلًا مىگويم بهترين مذهب موجودى كه من مىشناسم اين است . و عجيب اين است كه وقتى مىخواهد مثالى براى يك نقطهء دورافتاده ذكر كند كه او بىخبر است از اين كه در آن نقطه چه مذهبى وجود دارد ، مىگويد مثلًا ممكن است در ايران يك مذهبى وجود داشته باشد كه از مذهب مسيح بهتر باشد .
يك چنين آدمى كه تعصب ندارد و درِ دلش را به روى حقيقت باز كرده ، گيرم به حقيقت هم نرسد ، از مستضعفين و قاصران است و او را نمىتوان كافر به آن معنا شمرد ، يعنى كسى كه حقيقت برايش كشف شده و در مقابل حقيقت عكسالعمل مخالف نشان مىدهد ، عناد و جحود و كفر مىورزد .
شرط مقبول واقع شدن عمل
بعد از دانستن اين مطلب ، دربارهء مقبول واقع شدن اعمال انسان در درگاه الهى و به تعبير قرآن بالا رفتن عمل انسان توضيح مىدهيم . اصلًا معنى مقبوليت [ عمل ، همان بالا رفتن آن است . ] قبول كردن خدا مثل قبول كردنهاى ما نيست كه يك امر
هامش
( 1 ) . سيصد و پنجاه سال پيش مثل حالا نبوده . تازه حالا هم هنوز حقايق نسبت به همهء جهان مكشوفنيست تا چه رسد به آن وقت .