نزديك مىشود . مگر مىشود كه انسان براى مسافرتى راه بيفتد و مثلًا قصدش اين باشد كه به طرف قم برود ولى به طرف شمال تهران حركت كند و بعد بگويد من به طرف شمال مىروم ولى بالاخره به قم مىرسم . اگر انسان به طرف شمال حركت كرد به شمال مىرسد و اگر به طرف جنوب حركت كرد به جنوب مىرسد . از هر جادهاى كه انسان حركت كند به نهايت آن جاده و به شهرهايى كه آن جاده به آنها منتهى مىشود مىرسد و غير از اين نيست .
ايمان ، شرط قبول عمل
ايمان از اين نظر شرط [ قبول عمل ] است ، نه اين كه - العياذ باللَّه - خدا مىگويد عمل كسانى را كه پيش من تملّق مىكنند قبول مىكنم و عمل ديگران را با اين كه يكسان است ، رد مىكنم ؛ نه ، آن كسى كه ايمان ندارد ، اصلًا خدا را نمىخواهد ، پس خدا هم مال او نيست . آن كسى كه ايمان ندارد آخرت را نمىخواهد ؛ وقتى آخرت را نمىخواهد ديگر نمىشود آن را به او داد . در آخرت به انسان آنچه را كه خواسته است مىدهند ؛ معنى ندارد كه آنچه را كه نخواسته و به سوى آن نرفته است به او بدهند . بله ، براى اين كه اصل عمل كسى مقبول باشد شرطش اين نيست كه انسان حتماً مثلًا مسلمان و شيعه باشد . اگر كسى به خدا ايمان داشته باشد و خدا را بشناسد و به آخرت اعتقاد داشته باشد و كارى را براى خدا و آخرت انجام بدهد ، آن كارش فى حدّ ذاته در درگاه الهى قابل قبول است مگر آن كه آفتى ايجاد كند و آن را از بين ببرد كه نام آن آفت « عناد » و « كفر » است ، كه آن را بعد توضيح مىدهم . آن كسى كه پنىسيلين را كشف كرده و به افراد بشر خدمت كرده است ، هر منظورى كه از اين خدمت داشته ، خدا او را به همان منظورش مىرساند ، نه به منظورى كه نداشته است .
محال است - و معنى هم ندارد - كه انسان به منظور و مقصودى كه ندارد برسد ، يعنى در راهى كه نرفته است به مقصد آن راه برسد .
پس اين كه عرض كرديم روشن شدن به نور خدا - يا بگوييد ايمان به حق - به عمل انسان ارزش مىدهد ، به اين دليل است كه عمل انسان را در همين دنيا دگرگون مىكند . دو نفر كه يك عمل را انجام مىدهند ، آن كه به نور خدا روشن است و آن كه به نور خدا روشن نيست ، اينها به ظاهر يك جور عمل را انجام دادهاند ولى در باطن تفاوت اين عمل و آن عمل از زمين تا آسمان است : الَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ