فايدهء دوم اين داستان اين بود كه اشتباهى كه مسلمين كردند [ موجب بيدارى آنها شد . ] مسلمين حرفى را كه يك عُصبه ( يك جمعيت و يك دستهء بهم وابسته ) جعل كردند ، سادهلوحانه و ناآگاهانه از آنها شنيدند و بعد كه به هم رسيدند ، گفتند :
چنين حرفى را شنيدهايم ؛ آن يكى گفت : نمىدانم ، خدا عالم است ، من هم شنيدهام ؛ ديگرى گفت : عجب ! من كه نمىدانم راست است يا دروغ ، خدا عالم است اما شنيدهام ؛ باز اين براى او نقل كرد ، او براى ديگرى نقل كرد و . . . نتيجه اين شد كه جامعهء مسلمان ، سادهلوحانه و ناآگاهانه بلندگوى يك جمعيت هفت هشت نفرى شد .
اين داستان « افك » كه پيدا شد يك بيدار باش عجيبى بود . همه ، چشمها را به هم ماليدند و گفتند نه تنها آنها را شناختيم ، خودمان را هم شناختيم ، ما چرا چنين اشتباه بزرگى را مرتكب شديم ، چرا ابزار دست و بلندگوى اينها شديم ؟ !
سخن دوست قديمى
يك دوست خيلى قديمى داريم ، خانهاش هم خيلى دور دست است . نمىخواهم حتى اسم محلهاش را هم ببرم . پارسال در شبى از شبهاى جمعه كه من در همين جا تفسير مىگفتم ، به اينجا آمده بود و بعد از نماز براى تفسير نشست . بعد كه تفسير تمام شد و من مىخواستم به منزل بروم گفت : ما يك ماشينِ لَكنته داريم ، شما را مىرسانيم . با همديگر سوار شديم . در بين راه گفت : مىدانى من براى چه كارى به