تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
خدايا ! چون رضاى تو در اين است كه به عهد خود وفادار باشم من نقض پيمان نمىكنم . مگر اينكه دشمن نقض پيمان كند يا علائم نقض پيمان [ آشكار ] باشد و بر تو ثابت بشود آنها مىخواهند نقض پيمان كنند ، كه آن هم شرايطى دارد كه ما طبق آيات قرآن عرض خواهيم كرد . امروز اين‌گونه نقض عهدها را نوعى زرنگى و سياستمدارى مىدانند . البته اينها نكاتى نيست كه گذشتگان از آنها غافل بوده‌اند و امروزيها كشف كرده‌اند ؛ گذشتگان هم مىدانستند ، بدهاشان مثل امروزيها نقض مىكردند ، خوبهاشان وفادار بودند . ما مىبينيم معاويه پسر ابوسفيان مىآيد با امام حسن عليه السلام پيمان صلح مىبندد با نام خدا و با عهدهاى مؤكّد و زيرش را هم امضا مىكند ، ولى همين كه روى كار آمد و سوار كار شد ، در اولين خطابه‌اى كه مىخواند ، بالاى منبر اعلام مىكند : ايهاالناس ! از حالا به شما بگويم تمام مواد قراردادى را كه با حسن بن على عليه السلام بسته بودم زير پا گذاشتم . با پايش هم روى آن كوبيد و گفت اين‌طور زير پا گذاشتم . گفتند عجب آدم سياستمدارى است ، آنجا كه مصلحتش است كه پيمان ببندد پيمان مىبندد ، امضا بكند امضا مىكند ، قسم بخورد قسم مىخورد ، وقتى كه به اصطلاح خرش از پل گذشت مىگويد همه را زير پا گذاشتم . اما وقتى كه سراغ على عليه السلام مىرويم مىبينيم به او مىگويند ببين معاويه چقدر مرد زرنگى است ! اميرالمؤمنين مىفرمايد آن زرنگى نيست ، اسمش را زرنگى و زيركى نگذاريد ، آن بىدينى است . فرق است ميان بىدينى و زيركى . آدم ديندار همهء اين راهها را مىداند ولى نمىكند ، اما آدم بىدين اين كارها را انجام مىدهد . تفاوتش در پابند نبودن است ، نه اينكه او چيزى درك مىكند كه ديندار درك نمىكند . اين است كه در چند جاى نهج‌البلاغه اين مطلب عنوان شده است كه انَّ الْوَفاءَ تَوْأَمُ الصِّدْقِ الى آخر حديث . خلاصه مىفرمايد افرادِ باتجربهء دنياديدهء گرم و سرد چشيده مثل من همهء اين راهها را مىدانند وَ دونَها مانِعٌ مِنْ امْرِاللَّهِ وَ نَهْيِهِ « 1 » اما مىبيند اين كار [ با دستور خدا سازگار نيست . ] فَامّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِى الْحَرْبِ حالا كه اينها پيمان‌شكن هستند ، هرگاه در جنگ بر آنها مسلط و پيروز شدى ( نكته‌هاى قرآن را ببينيد ! نمىگويد در همه جا ، چون فقط در ميدان جنگ خون آنها را مباح مىشمرد ) ، اگر در جنگ به چنين موجوداتى كه گفتيم
هامش
( 1 ) . نهج‌البلاغه ، خطبهء 41 .