علت حقيقى كنار رود و جايش را به علت ديگرى بدهد و انسانى از غير طريق آميزش دو انسان پديد آيد ، آن معجزه است .
اين گفتار نيز ناشى از عدم اطلاع بر علوم عقلى است زيرا پس از آنكه پذيرفتيم كه در عالم نظام علت و معلول حكمفرماست اين نظام يك نظام قراردادى نيست كه بشود آن را تغيير و تبديل نمود بلكه طى يك رابطهء حقيقى و واقعى و تخلفناپذير است .
يعنى در طبيعت اگر « الف » علت « ب » بود ، بين الف و ب يك رابطهء واقعى و حقيقى برقرار است كه نه الف آنچنان رابطه را با غير ب دارد و نه ب با غير الف مىتواند داشته باشد و هيچ گاه ب بدون الف هستى نمىيابد ؛ و بالاخره علت واقعى يك امر يك امر است و بس ، و هيچ چيز با دو چيز نمىتواند رابطهء علت و معلولى داشته باشد .
پس در مثال فوق هيچ گاه نمىشود « ج » به جاى الف بنشيند و يا بالعكس « د » به جاى ب معلول الف گردد « 1 » .
3 . در مقابل اين دو تعريف ، تعريف سومى براى معجزه هست كه اشكالات عقلى فوق به هيچ وجه بر آن وارد نمىگردد ، و آن اين است كه بگوييم معجزه نه نفى قانون عليت است و نه نقض و استثناى آن ، بلكه خرق ناموس طبيعت است .
فرق است ميان « خرق قانون عليت » و « خرق ناموس طبيعت » . معجزه نه آن است كه چيزى از غير راه علت اصلى پديد آمده باشد ، بلكه آنچه از غير مسير و جريان عادى و طبيعى به وجود آمده است « معجزه » نام دارد .
به بيان بهتر : معجزه خارج شدن امرى است از جريان عادى به نحوى كه دخالت ماوراءالطبيعه در آن آشكار باشد .
با اين بيان ، در پيدايش معجزه علتى به جاى علت ديگر نمىنشيند بلكه اين مطلب كه بين علت و معلول يك نوع رابطهء حقيقى و تخلفناپذير برقرار است پذيرفته شده ولى مسئلهء معجزه بدينگونه توجيه مىگردد كه :
علل واقعى اشياء براى بشر كه مىخواهد با علم و تجربه به آنها برسد همواره
هامش
( 1 ) . [ در اينكه رابطهء بين علت و معلول چگونه رابطهاى است و چرا نمىشود از يك علت بيش از يك معلول پديد آيد و يا يك شىء معلول دو علت بوده باشد ، در پاورقيهاى جلد سوم اصول فلسفه مشروحاً بحث شده و خوانندگان محترم مىتوانند به كتاب مزبور مراجعه فرمايند . ]