خانواده يا فاميل يا خاندان او وابستگى دارد . تعصب از مادهء « عصب » است . مثلًا من حرفى مىزنم و سخنم منطقى نيست ولى چون خودم اين حرف را زدهام ايستادگى مىكنم و اين تعصب است . همچنين پدر يا اجداد من موضوعى را گفتهاند كه منطقى نيست ؛ فقط به دليل اين كه حرف اجدادم است از آن حرف بىمنطق حمايت مىكنم و اين همان تعصب است ، زيرا دفاع من براى حرف و سخنى است كه با منطق وفق نمىدهد . ولى يك وقت است كه انسان به مطلبى به عنوان يك حقيقت رسيده است يعنى به حكم عقل و منطق آن مطلب را دريافت كرده و به آن ايمان آورده است نه اينكه نسبت به آن پيوندى عصبى داشته باشد . در اين صورت آن مطلب را بايد جزو ايدهء خود قرار بدهد .
بىتعصبى يا بىمسلكى
اگر انسان ايدهاى را منطقاً بپذيرد آيا بايد نسبت به آن ايده بىتفاوت باشد ؟ اگر از طرفداران مكتب صلح كل سؤال كنيم كه آيا پسنديده است كه انسان مسلكى باشد ؟
جواب مىدهند : بله ، خوب است كه انسان مسلكى باشد . به آنها مىگوييم اگر مىگوييد مسلكى بودن خوب است ، مسلكى بودن يعنى حمايت از يك رويّه و مسلك ؛ چرا در اينجا اسم آن را تعصب نمىگذاريد ؟
محبت عمومى
پس نتيجه اين مىشود كه به نام اصل روشنفكرى و اصل صلح كل ، مسيحيها و در واقع استعمارگرهاى مسيحى به دست مبشرين مسيحى اين فكر را در دنيا تبليغ كردند كه : يك آدم با ايمان بايستى تابع صلح كل باشد همچنانكه عيسى مسيح گفته است : اگر شخصى به طرف راست شما سيلى زد طرف چپ صورتتان را بگيريد تا سيلى ديگرى به شما بزند . به همه محبت بورزيد . به هر حال صلح كل بودن ، يك فكر و نظريه است و ريشهء اين نظريه اين است كه دين صرفاً يك امر وجدانى است .
اين مسئله كه دين يك امر وجدانى است ريشهاى دارد و آن ريشه اين است :
مسائل شخصى و سليقهاى
انسان دو سلسله مسائل دارد . يكى مسائل سليقهاى است ، يعنى مسائلى كه به