اصالت جمع يا اصالت فرد است كه آيا آنچه عينيت دارد فرد است و جمع يك وجود عرَضى و بلكه يك وجود اعتبارى دارد يا برعكس ؟ اگر آنچه تحقق دارد فرد است و جامعه يك وجود اعتبارى است دموكراسى بر سوسياليسم اولويت دارد و اما اگر نظريه ديگر را بپذيريم كه جامعهشناسى انسان بر روانشناسى او تقدم دارد و فرد اصالتى ندارد ، فرد و روح فرد و خواست و اراده فرد و احساس فرد و فكر فرد و همه چيز او توابع و انعكاساتى از يك روح جمعى حاكم هستند و آنچه واقعا وجود دارد جامعه است نه فرد ، دراين صورت اولويت با سوسياليسم است . و يا اين كه شقّ سومى در كار است و آن اين كه نه فرد « 1 » مستهلك در جمع است به طورى كه يك وجود اعتبارى باشد و به عبارت ديگر نه شخصيت فرد آنچنان مستهلك در جمع است و در نتيجه فرد مجبور است « 2 » و نه جمع آنچنان وجود اعتبارى دارد ؛ يعنى تركيب فرد و جامعه نوعى تركيب است كه فرد اصالت و شخصيت دارد در عين اين كه جمع اصالت و شخصيت دارد : تحقق فرد ، عينيت فرد ، شخصيت فرد در [ عين ] شخصيت جامعه ، و شخصيت جامعه در [ عين ] شخصيت فرد ، شبيه آنچه كه فلاسفه ما در باب « وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت » مىگفتند كه جاى بحث آن اينجا نيست .
و اما مسئله معنويت . همه فهميدهاند كه فرضا بتوانند اين مشكل را حل كنند و ميان دموكراسى و سوسياليسم تلفيق كنند ، نيازى به كادرى از معنويت است .
مىبينيم الان در كشور ما هم گرايشى به عرفان هست ، آن هم به قول خودشان به جنبههاى انسانى و اخلاقى عرفان ، جنبههاى انسان گرايى عرفان . مىخواهند از اسلام و مذهب در اين حدود استفاده كنند يعنى معنويتى در حدود توصيههاى اخلاقى و گرايشهاى به اصطلاح انسانى ، در حالى كه جهان بينى و محتواى ايدئولوژيك آن را از آن گرفتهاند . اينچنين معنويتى فرضا به وسيله مذهب ديگرى قابل پياده شدن باشد به وسيله اسلام قابل پياده شدن نيست . اين به معنى مثله كردن اسلام و بريدن اعضاى رئيسه اسلام است و در واقع به معنى ذبح اسلام و استفاده كردن از بعضى اعضاى آن است . اسلامى كه حيات نداشته باشد و واقعا در همه
هامش
( 1 ) . مقصود شخص فرد نيست ، شخصيت فرد است .
( 2 ) . اينجا هم مسئله جبر و اختيار به ميان مىآيد . كسانى كه به اصالت جمع معتقدند براى فرد هيچ گونهاختيارى قائل نيستند .