در جزوهاى كه خودم در چند ماه پيش به نام نهضتهاى اسلامى در صدساله اخير منتشر كردهام مقايسهاى ميان روحانيت شيعه و روحانيت تسنن كردهام كه با اين كه در ميان روحانيون و علماى اهل تسنن سخنان اصلاحى بيشتر از علماى شيعه زده شده است و آنها حرف اصلاح را بيشتر گفتهاند و طرح اصلاحى بيشتر دادهاند ولى آنها نتوانستهاند يك حركت اصلاحى به وجود بياورند . بر عكس ، علماى شيعه با اين كه كمتر در اين زمينهها حرف زدهاند ولى در طول اين صد سال حركتهايى را رهبرى كردهاند كه هيچ كدام از اينها در ميان اهل تسنن وجود نداشته تا چه رسد به روحانيت مسيحى و امثال آن .
چرا روحانيت شيعه توانسته در طول تاريخ منشأ حركتها و انقلابهاى بزرگ بشود ولى روحانيتهاى ديگر حتى روحانيت اسلامى تسنن نتوانسته است ؟ اين ، دو ريشه دارد : يكى اين كه فرهنگ اين روحانيت فرهنگ شيعى است . خود فرهنگ شيعى يك فرهنگ زندهء حركتزا و انقلابخيز است ، فرهنگى است كه از روش على ، از افكار و انديشه على و از نهجالبلاغه على تغذيه مىشود ، ديگران كه چنين چيزى ندارند . فرهنگى است كه در تاريخ خودش عاشورا دارد ، ديگران كه عاشورا ندارند . فرهنگى است كه صحيفه سجاديه دارد ، ديگران صحيفه سجاديه ندارند .
فرهنگى است كه دوره امامت 250 ساله و دوره عصمت 273 ساله دارد ، ديگران چنين دورهاى ندارند .
دوم اين كه روحانيت شيعه كه به دست ائمه شيعه پايهگذارى شده است ، از اول ، اساسش بر تضاد با قدرتهاى حاكمه بوده است . حامد الگار در كتاب نقش روحانيت پيشرو در نهضت مشروطيت مىگويد : « اساس روحانيت بر انكار حقانيت پادشاهان است . » روحانيت شيعه هميشه از نظر معنوى متكى به خدا بوده و از نظر روابط اجتماعى متكى به مردم . هيچ وقت جزو دولت نبوده . روحانيت سنى از آنجا باخت كه آقاى ابويوسف آمد قاضى القضاة هارون شد ، هم مفتى اعظم دينى و هم نوكر هارون . آدمْ مفتى اعظم باشد و نوكر خليفه ، ديگر نمىتواند پايگاه مردمى داشته باشد . فردى نظير شيخ محمد عبده از روشنفكران روحانيين اهل تسنن وقتى مىخواهد رئيس جامع ازهر بشود آقاى خديو عباس بايد ابلاغ به نامش صادر كند ، اگرنه مردم مصر مىگويند مفتى بودنش باطل است چون خليفه به او اجازه نداده .
آقاى شيخ محمود شلتوتِ مصلح بايد جمال عبدالناصر برايش ابلاغ صادر كند ،
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 273
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٧٣