سخن عمر در باره حريت و آزادى
عمروعاص حاكم مصر بود . در آن زمان اكثريت مردم مسلمان نبودند ، حكومت دست مسلمانها بود ولى اكثريت مذهب ديگر داشتند . پسر عمروعاص با يكى از بچه رعيتها دعوايش مىشود ، محكم به او سيلى مىزند . آن پسر و پدرش مىآيند پيش عمروعاص شكايت مىكنند كه پسرت به ما سيلى زده و ما به حكم اسلام حق داريم انتقام بگيريم ( ببخشيم يا انتقام بگيريم ) . عمروعاص گوش نكرد چون مجرم پسر امير و اميرزاده بود . اين مرد با غيرت از مصر حركت كرد و به مدينه آمد ، رفت پيش خليفه دوم شكايت كرد ، گفت اين چه عدل اسلامى است كه پسر حاكم پسر مرا سيلى زده ؟ ! خليفه عمروعاص و پسرش را خواست . آنها به مدينه آمدند . به رعيتزاده گفت حتما سيلى را بايد با سيلى جواب بدهى . او در حضور خليفه سيلى حسابى به وى نواخت . بعد خليفه اين جمله را گفت : مَتَى اسْتَعْبَدْتُمُ النّاسَ وَ قَدْ وَلَدَتْهُمْ امَّهاتُهُمْ احْراراً . از كى مردم را برده خودتان قرار دادهايد و حال آن كه از مادر آزاد زاييده شدهاند .
اصلا روح انقلاب فرانسه همين است كه هر كسى از مادر آزاد زاييده مىشود .
اين جهت در متن تعليمات اسلامى است .
سخن نماينده مسلمين در بارگاه رستم فرخزاد
در تواريخى كه در هزار سال پيش نوشتهاند آوردهاند : در قادسيه قبل از آن كه مسلمين با ايرانىها روبرو شوند رستم فرخزاد نمايندهاى از امير مسلمين خواست كه بيايد حرفهايمان را با هم بزنيم . او هم آمد . در ضمن صحبتها كه شما چه مىخواهيد و مقصودتان چيست ، اول مىخواست اينها را با تطميع منصرف كند ، گفت شما همسايههاى ما بوديد ، از نظر اقتصادى در فقر بسر مىبرديد و ما حق همسايگى را در باره شما بجا نياوردهايم و حق اين بود كه ما به همسايههايمان كمك مادى مىكرديم كه شما مجبور نمىشديد به ما حمله كنيد . حالا هم حاضريم كمك كنيم . او در كمال صراحت گفت هر چه كه تو مىگويى ما بوديم ، بيش از اين ما بوديم ، چند تا هم خودش اضافه كرد كه ما چنين بوديم چنان بوديم ، ولى آن روزهايى كه ما براى شكم مىجنگيديم سپرى شد . رستم گفت حالا چه مىگوييد و براى چه آمدهايد ؟ او هدفها را ذكر كرد . به قدرى اين هدفها عالى است كه حد ندارد !