هجرت كند ، زبون منطقهاش نباشد ، اسير شهر و ده خود نباشد ، اسير آب و هوايى كه در آن زيست كرده نباشد ، اسير عوامل جغرافيايى محيط خود نباشد كه خود يك نوع آزادى و نفى اسارت است ، بلكه همچنين انسان نبايد اسير خصلتها و عادتهاى روحى كه به او چسبيده است و اسير منطقهء روحى كه در آن زندگى مىكند و اسير جوّ روحى خود باشد .
مهاجرت از عادات
انسان به يك چيزهايى عادت پيدا مىكند ؛ عرف جامعه براى او يك اصل مىشود و يك عادت جسمى يا روحى براى او پيدا مىشود . عادت جسمى مثل عادت به سيگار كشيدن . خيلى از افرادى كه سيگار مىكشند ، وقتى پزشك به آنها مىگويد :
سيگار نكش ، جواب مىدهند : عادت كردهام ، نمىتوانم عادتم را ترك كنم ، ترك عادت موجب مرض است ! كه حرف مفتى است . الْمُهاجِرُ مَنْ هَجَرَ السَّيِّئاتِ . مرد آن است كه بتواند از آنچه كه به او چسبيده است جدا شود و هجرت كند . تو اگر از يك سيگار كشيدن نتوانى هجرت كنى ، انسان نيستى .
مرحوم آية اللَّه حجّت ( اعلى اللَّه مقامه ) يك سيگارىاى بود كه من واقعاً هنوز نظير او را نديدهام ؛ گاهى سيگار از سيگار قطع نمىشد ، گاهى هم كه قطع مىشد طولى نمىكشيد . ايشان اكثر اوقات سيگار مىكشيد . وقتى مريض شدند ، براى معالجه به تهران آمدند و در تهران اطباء گفتند چون بيمارى ريوى هم داريد بايد سيگار را ترك كنيد . ايشان ابتدا به شوخى گفته بود : من اين سينه را براى سيگار مىخواهم ؛ اگر سيگار نباشد ، سينه را مىخواهم چه كنم ؟ گفتند : به هر حال برايتان خطر دارد و واقعاً مضر است . فرمود : مضر است ؟ گفتند : بله . گفت : نمىكشم . يك « نمىكشم » كار را تمام كرد . يك عزم و يك تصميم ، اين مرد را به صورت يك مهاجر از يك عادت قرار داد .
مىگويند مأمون عادت به خاك خوردن داشت . اطباء و ديگران را جمع كرد تا كارى كنند كه خاك خوردن را ترك كند . معجون دادند ، گفتند : چنين كن ، چنان كن و هركس چيزى گفت ، فايده نبخشيد . روزى در اين زمينه صحبت مىكردند .
ژنده پوشى كه دم در نشسته بود گفت : دواى اين درد نزد من است . پرسيدند :
چيست ؟ گفت : « عَزْمَةٌ مِنْ عَزَماتِ الْمُلوك » يك تصميم شاهانه . به رگ غيرت