تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 609

مساهمون:

ص٦٠٩
در اقصاى عالم بگشتم بسى * بسر بردم ايّام با هر كسى
ز هر گوشه‌اى توشه‌اى يافتم * ز هر خرمنى خوشه‌اى يافتم
در داستانهاى گلستان و بوستان جملاتى از اين قبيل مىگويد كه در جامع بعلبك بودم چنين شد ، در كاشغر بودم چنان شد ( بعلبك كجا و كاشغر كجا ! ) ، در كاشغر با كودكى مصادف شدم كه نحو مىخواند ، به او گفتم :
طبع تو را تا هوس نحو شد * طاقت و صبر از دل ما محو شد
يا گاهى مىگويد در هندوستان در سومنات بودم ، چنين شد ، چه ديدم و چنان شد ؛ در سفر حجاز كه مىرفتم كسى همراه ما بود كه چنان كرد . همهء اينها را منعكس كرده است . شك نيست كه روح شاعر با اينها كمال مىيابد . اين است كه شما در شعر سعدى يك نوع همه جانبگى مىبينيد ، ولى در شعر حافظ چنين چيزى نيست . در اشعار مولوى نيز نوعى همه جانبگى مىتوان ديد چون مولوى هم بسيار سفر كرده است ، با ملتهاى مختلف بسر برده و لذا با زبانهاى مختلف آشناست و لغات مختلف به كار برده است ، با فرهنگهاى مختلف آشنا بوده . ولى حافظ ( با همهء ارادتى كه ما به او داريم و واقعاً مرد عارف فوق العاده‌اى بوده است و در غزلهاى عرفانى ، سعدى به گرد او هم نمىرسد و در اين زمينه بسيار عميق است ) يك بُعدى است ، يك بعد بيشتر ندارد . او از شيراز نمىتوانسته دل بكند . مىگويد :
اگرچه اصفهان آب حيات است * ولى شيراز ما از اصفهان به
يا مىگويد :
خوشا شيراز و وضع بىمثالش * خداوندا نگه‌دار از زوالش
او آب مصلّى و گلگشت مصلّى و همان جايى را كه بود چسبيد و ماند . مىگويند يك بار سفر كرد و تا يزد آمد ولى آنچنان ناراحت شد كه مرتب آرزو مىكرد كه به شيراز برگردد :
اى خوش آن روز كزين منزل ويران بروم * راحت جان طلبم و زپى جانان بروم
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت * رخت بر بندم و تا ملك سليمان بروم
اين شعر در عين حال كه عرفانى است ، بيان حال او نيز هست . توضيح بيت