خودش براى خودش كنده بود مىخوابيد و خود را نصيحت و موعظه مىكرد ، مىگفت : يادت نرود عاقبت بايد بيايى اينجا . تنها جملهاى كه غير از ذكر و دعا از او شنيدند آن وقتى بود كه اطلاع پيدا كرد كه مردم حسين بن على فرزند عزيز پيغمبر را شهيد كردهاند ؛ چند كلمه گفت در اظهار تأثر و تأسف از چنين حادثهاى : واى بر اين امّت كه فرزند پيغمبرشان را شهيد كردند ! مىگويند بعدها استغفار مىكرد كه چرا من اين چند كلمه را كه غير ذكر بود به زبان آوردم .
همين آدم در دوران اميرالمؤمنين على عليه السلام جزء سپاهيان ايشان بوده است . يك روز آمد خدمت اميرالمؤمنين عرض كرد : « يا اميرَالْمُؤْمِنينَ ! انّا شَكَكْنا فى هذَا الْقِتالِ » . « انّا » را هم كه مىگويد معلوم مىشود كه او نمايندهء عدهاى بوده است . يا اميرالمؤمنين ! ما دربارهء اين جنگ شك و ترديد داريم ، مىترسيم اين جنگ جنگ شرعى نباشد . چرا ؟ چون ما داريم با اهل قبله مىجنگيم ، ما داريم با مردمى مىجنگيم كه آنها مثل ما شهادتين مىگويند ، مثل ما نماز مىخوانند ، مثل ما رو به قبله مىايستند . و از طرفى شيعهء اميرالمؤمنين بود ، نمىخواست كناره گيرى كند .
گفت : يا اميرالمؤمنين ! خواهش مىكنم به من كارى را واگذار كنيد كه در آن شك وجود نداشته باشد ، من را به جايى و دنبال مأموريتى بفرست كه در آن شك نباشد « 1 » . اميرالمؤمنين هم فرمود : بسيار خوب ، اگر تو شك مىكنى پس من تو را به جاى ديگرى مىفرستم . نمىدانم خودش تقاضا كرد يا ابتدائاً حضرت او را به يكى از سرحدات فرستادند كه در آنجا هم باز سرباز بود . كار سربازى مىخواست انجام بدهد اما در سرحد كشور اسلامى كه اگر احياناً پاى جنگ و خونريزى به ميان آمد طرفش كفار يا بت پرستان يعنى غيرمسلمانها باشند . اين نمونهاى بود از زهّاد و عبّادى كه در آن زمان بودند .
اين زهد و عبادت چقدر ارزش دارد ؟ اين ، ارزش ندارد كه آدم در ركاب مردى مانند على باشد اما در راهى كه على دارد راهنمايى مىكند و در آنجايى كه على فرمان جهاد مىدهد ، شك كند كه آيا اين درست است يا نادرست ، و عمل به احتياط كند ، بنا را بر احتياط بگذارد . مثل اينكه مىگويند : چرا ما روزهء شكدار
هامش
( 1 ) در روز بيست و يكم ماه مبارك رمضان كه در اين جلسهء محترم دربارهء خوارج صحبت مىكردم ، جريان و علل و عواملى را كه سبب شد يك طبقهء مقدس مآب خشكى كه با فرهنگ و ثقافت اسلامى آشنايى كامل نداشتند به وجود آيند ، توضيح دادم .