است يعنى مخصوص خودتان است ؛ همينطور كه قد شما كه مثلًا صد و شصت سانتيمتر است ، اين كمّيت و مقدار مال شماست و قد من كه صد و هشتاد سانتيمتر است ، كمّيت و مقدارى است مخصوصِ من . شما يك قد و يك اندازه داريد ، من هم يك قد و يك اندازهء مخصوص به خود . ( حالا اينها برابر با يكديگر باشند يا نباشند مطلب جداگانهاى است . ) شما چون وجودتان يك وجود متحرك و سيال و متغيّر است ، يك زمان در درون خودتان داريد ، من هم يك زمان در درون خودم دارم ، آن گل هم يك زمان در درون خودش دارد ، آن درخت هم يك زمان در درون خودش دارد ، اين سنگ هم يك زمان در درون خودش دارد ؛ و زمانى كه در درون هر چيزى هست عين وجود آن چيز است .
حال كه اين مطلب را دانستيم معنى احياء شب قدر را مىدانيم . زمان را زنده نگه داريم يعنى زمان خودمان را زنده نگه داريم ، هر كداممان آن زمانى را كه در درون ماست زنده نگه داريم . آن زمانى كه در درون ماست چيست ؟ آن همان خود ما هستيم ، از حقيقتِ ما جدا نيست . پس زمان خودمان را ، شب خودمان را زنده نگه داريم يعنى خودمان يك شب واقعاً زنده باشيم ، واقعاً زنده زندگى كنيم نه اينكه مرده زندگى كنيم . در اخبار و احاديث وارد شده است كه در روز قيامت ، گذشتهء انسان و زمان گذشتهء انسان را به انسان ارائه مىدهند و انسانها مختلف مىبينند ؛ وقتى نگاه مىكنند يك موجودى را مىبينند كه قطعاتى از آن سياه و تيره است و قطعاتى از آن سفيد و درخشان ، به اختلاف . يك نفر مىبيند بيشترِ اين قطعات تيره است ، ديگرى مىبيند بيشتر اين قطعات سفيد و برّاق است . يكى ممكن است در تمام اينها چند نقطهء سياه ببيند ، همه را سفيد ببيند ، و ديگرى برعكس چند نقطهء سفيد ببيند و همه را سياه ببيند . تعجب مىكند : اين چيست كه به او ارائه دادهاند ؟ ! مىگويند اين زمانِ توست ، اين عمر توست . آن ساعاتى كه اين زمان را ، اين عمر را روشن و نورانى نگه داشتهاى ، آن ساعاتى كه پروازى داشتهاى ، شورى داشتهاى ، عشقى داشتهاى ، دلت به ياد خدايت زنده بوده است ، آن ساعات همان ساعات درخشان نورانى است . آن ساعاتى كه در آن ساعات خدمتى كردهاى ، كار مفيدى انجام دادهاى ، ساعات نورانى توست . و اما آن ساعاتى كه در آن ساعات غافل بودهاى ، غرق در شهوات بودهاى ، بر خلاف رضاى خدا قدم برداشتهاى ، آنها دوران تيرگى و تاريكى عمر توست . اين زمانِ توست ، اين عمر توست .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 465
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٦٥