تبديل به « ما » نمىشود . راه « ما » شدن « من » ها اين است كه اول « من » ها « او » بشوند ، يعنى ايمان به خدا پيدا شود :
قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ .
.
مخاطب ، اهل كتاباند : اى اهل كتاب ! يهوديها ، نصارى ، مجوسيها ، زردشتيها ! بياييد همهء ما گرد يك كلمه و يك حقيقت جمع شويم ، حقيقتى كه
سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ
( ببينيد تعبير قرآن چقدر عجيب است ) ، حقيقتى كه نه از من است و نه از تو ، نه از ماست « 1 » و نه از شما ، حقيقتى است كه از « ما » ى به معناى اعم است ؛ ما و شما هردو در او شريكيم و او ما و شما هر دو را در بر مىگيرد . من كه پيغمبر اسلامم نمىتوانم بگويم او خداى من است و خداى تو مسيحى نيست ، خداى تو يهودى نيست ، خداى تو زردشتى نيست ، خداى تو بت پرست نيست ، خداى اين سنگ نيست ، خداى اين آب و هوا نيست ؛ او خداى همه است و به همه تعلق دارد و اگر انسان به او تعلق پيدا كند ، تعلق به يك امر محدود نيست كه « مرزساز » و « من ساز » باشد . او ديگر پول نيست كه اگر من به او تعلق داشته باشم ، شما هم به او تعلق داشته باشيد جنگ در بگيرد ؛ حقيقتى است كه مىتواند در آنِ واحد همه را در خودش جمع كند . بياييد همه « ما » شويم ، اما به چه وسيله ؟ به وسيلهء يك ايمان ، به وسيلهء يك ايده ، به وسيلهء يك كلمه : خدا ، خداى ما . بياييد « ما » بشويم ، اما اول بايد همه « او » بشويم . وقتى كه « او » شديم يعنى اين منيّت ما در مقابل « او » از بين رفت و همه يكرنگ شديم ، آن وقت است كه مىتوانيم همه « ما » باشيم .
تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ
بياييد به سوى كلمه و حقيقتى كه بين ما و شما متساوى است . اگر پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله مثلًا پيشنهاد كند كهاى مردم ! بياييد همه زبان عربى را ياد بگيريم تا همه « ما » شويم ، آن كسى كه زبانش فارسى است مىگويد : چرا زبان عربى ؟ زبان فارسى باشد . آن كسى كه زبانش تركى است مىگويد : چرا زبان عربى ؟ زبان تركى باشد . آن كسى كه زبانش فرانسوى است مىگويد : چرا زبان عربى ؟ آن زبان ، فرانسه باشد . آن
هامش
( 1 ) « ما » در مقابل « شما » [ نه در مقابل « من » . ]