قدرى به آن نگاه كرد و فرمود : اى پول ! تو تا وقتى كه در دست من هستى مال من نيستى ؛ درست عكس آنچه ما مىگوييم . ما مىگوييم تا وقتى پول مال من است كه در جيب من است و وقتى خرج كردم از دست من رفته است . على عليه السلام عكس اين را فرموده است : تو تا وقتى كه در دست من هستى مال من نيستى ، زيرا تا وقتى كه در دست من هستى بايد مال تو باشم و نوكر تو باشم و تو را نگهدارى كنم . تو آن وقت مال من هستى كه تو را خرج كرده باشم و الّا تا وقتى كه تو را نگه داشتهام تو مال من و در خدمت من نيستى ، من مال تو و در خدمت تو هستم .
على عليه السلام از جلو يك قصابى مىگذشت « 1 » . قصاب چشمش كه به على عليه السلام افتاد عرض كرد : امروز گوشتهاى خوبى آوردهام ، اگر مىخواهيد بخريد . حضرت فرمود : پول ندارم . قصاب گفت : من براى پولش صبر مىكنم . فرمود : من به شكم خود مىگويم صبر كند . چرا از تو گوشت بگيرم كه تو بخواهى براى پولش صبر كنى ؟ من شكمم را وادار به صبر مىكنم كه اين مقدار ذليل و مقروض و مديون تو نباشم
اصلاح درون ، راه رهايى از « من » بودن
اين مكتب مىگويد : اگر مىخواهيد انسان را از « من » بودن خارج كنيد و « ما » كنيد ، او را در درونش اصلاح كنيد ، نگذاريد بندهء اشياء شود و الّا با سلب مالكيت فردى ، اين درد دوا نمىشود .
البته در اينجا باز دو مكتب است : يك مكتب مىگويد كه اصلًا به مالكيتها كارى نداشته باشيد ، ناهمواريها هرمقدار باشد ، فقط به درون بپردازيد . مكتب ديگر مىگويد : درست است كه اساس درون است ولى بدون اصلاح بيرون ، درون را نمىشود اصلاح كرد ؛ و ما در اسلام مىبينيم كه به بيرون هم توجه است ؛ يعنى اسلام مىخواهد ناهمواريهاى بيرون را تبديل به هموارى كند بدون آنكه مالكيت را به كلى الغاء كرده باشد . اسلام از راههايى وارد مىشود تا تساوى پيدا شود و در جامعه هموارى به وجود آيد ، ولى درعين حال اين امر را براى اينكه « من » تبديل به « ما » شود كافى نمىداند ، مگر آنكه حقيقتى را بر روحها حاكم كند .
هامش
( 1 ) سعدى اين داستان را در مورد يك عارف به شعر درآورده است ولى چنان كه در احاديث ماست ، اين واقعه در مورد على عليه السلام است .